به خانه من خوش آمدید

ایستگاه راه آهن

ساعت ۴:۱۵ دقیقه ی بعد از ظهر است. از ساعت ۳:۴۵ دقیقه که شاهین عزیز پیامش را در گروه دوره ی نویسنندگی خلاق گذاشت و همه اعضای گروه حاضری زدند دقیق نیم ساعت گذشته است.

از صبح کارهای متعددی را انجام داده ام و عصر و شب هم کامل برنامه ریزی شده اند. مجبورم برای انجام

کاری از خانه بزنم بیرون.

اینک در حالی که وویس های ارسالی در گروه را می شنوم می نشینم پشت فرمان به سوی مقصد.

گوشم به حرف های شاهین است و نگاهم به آسمان ابری و زیبای شهر و حواسم به خیلی سال پیش.

برایتان پیش آمده تا به حال؟

گاهی یک رنگ، یک بو یا یک عکس تو را می برد به آن دور دورها در خاطرات محوت و ناگهان همه چیز واضح و رنگی می شود به چه قشنگی.

امروز هم آسمان ابری مرا یاد پنج شش سالگیم انداخت و خاطره ی مشخص یک روز ابری و نمناک از باران و مامان جوان و قشنگم.

 

                                                  ………………………….

 

آن روز یک روز پاییزی بود که وجه تمایز زیادی با بقیه روزها داشت. صبح زود آن روز پدرم از سفر بر گشته بود، از مشهد مقدس،با عده ای همسفر که دوست و آشنا و هم شهری بودند.

آن روزگار درِخانه ی ما به روی دوستان و آشنایان و هم ولایتی های پدرو مادر گشوده بود همیشه.

راستش سفر پدر خیلی هم طولانی نبود، همین یک هفته، ده روز قبل بود که برای بدرقه شان رفتیم جایی که بعدها فهمیدم نامش ایستگاه راه آهن است.

قرار بود با قطار بروند مشهد، ما هم به رسم همراهی رفتیم تا توی خودِکوپه.

پدر با هر نگاهش مهربانی و لبخند نثارم می کرد. وارد کوپه شدیم، چهار صندلی داشت روبروی هم و بین هر دو صندلی یک میز کوچک بود،چقدر دوست داشتم بنشینم روی یکی از آن صندلی ها و تا خود مشهد با پدرم همراه باشم.

اما نمی شد، من و مامان و هادی، برادرم همسفر بابا نبودیم، لاجرم با دایی جان به خانه برگشتیم.

پدر، مادر بزرگ را به زیارت می بُرد. احتمالا یک تور مشهد فامیلی بوده بدون حضور ما.

هرچه بود و نبود خوشحالی بازگشت پدر و سوغاتی های ریزو درشتش همه ی غم نرفتن به مشهد را شست و برد.

سوغاتی من جلیقه ی کرم رنگ و قشنگی بود با گلدوزی های قهوه ای رنگ . اندازه ی اندازه چقدر از پوشیدنش حظ می کردم .

فکر کنم ولی جلیقه ی هادی برایش بزرگ بود. رنگش هم سبز یشمی بود با گلدوزی های سفید.

همان طور که قبلا گفتم مهمانان صبح زود رسیده بودند بعد از خوردن صبحانه مادر را دیدم که دارد برای خرید از خانه بیرون می رود من هم مثل همیشه حاضر و آماده همراهی اش بودم .

این بار ولی زنبیل نارنجی و کوچولویم را گرفتم دستم جلیقه قشنگم را هم پوشیدم و همراه مادر از خانه زدیم بیرون .

مغازه ی میوه فروشی محل خیلی از ما دور نیود داخل مغازه مقداری میوه خریدیم و داشتیم به سمت خانه رهسپار می شدیم که من با اصرار فراوان از مادر خواستم که مقداری از میوه ها را در زنبیل قشنگ من بگذارد همین طور هم شد یک پاکت کوچولو با چند میوه در زنبیل قشنگ من.

حالا دیگر روی پایم بند نبودم از شادی، چشمان مادر را خوب به خاطر دارم و خنده ی قشنگی که روی صورت مثل ماهش پخش بود.

 

                                                      ……………………………….

مرور خاطرات راه را به نظرم کوتاه تر کرد.

آسمان ابری شروع کرده به باریدن و من به مقصد رسیده ام . حالا صدای شاهین را بهتر می شنوم « شما می تونید با نوشتن به خودشناسی برسید حتی، و این واقعا شگفت انگیزه»

 

 

 

 

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *