به خانه من خوش آمدید

لطیف مثلِ یک رؤیا

دوستِ گرامی، خانوم (ن_ی) عزیز سلام؛

امیدوارم حال احوال خودتان و قلم و کاغذهایتان همه دور هم خوب باشد.

امیدوارم هی بنویسید وبنویسید و جهان را حال و هوای بهتری بخشید.

آیا مانند من معتقد هستید که هر نفر از آدمیان، تأثیر عمیقی بر حال و هوای جهان اطرافشان دارند؟

آن طور که هر کداممان اگر خوشحال باشیم یا نباشیم، سرِ ذوق باشیم یا نباشیم، ایده‌های نو بپرورانیم یا نپرورانیم، شکل و شمایلِ کل جهان را فرق می‌دهیم؟

راستی، مرا اگر دوستی مدام «شما» خطاب کند، احساس غریبه‎‌گی می‌کنم، لاکن امیدوارم خاطر مکدر نکنید.

من شما را اصلا از نزدیک نمی‌شناسم.

ما همکلاسی‌هایی هستیم سرِ کلاس‌های آنلاین.

تازه آن جا هم خیلی هم‌کلام نشده‌ایم تا به حال.

تااااا دیشب،

دیشب در عالم رویا، که آمدید خانه‌ی من.

دلیلِ آمدن هم بسته‌ی خرید اینترنتیِ شما بود که پستچی به من تحویل داده بود،

آمدید بسته را بگیرید و ببرید.

من درِ هال را بازکردم، شما به همراه یک دختر کوچولو پشت در بودید، دختر کوچولویی پنج شش ساله با موهای فرفری که خرگوشی بسته شده بود.

در دنیای فیزیکی جوان‌تر از عکس پروفایلِ اینستاگرامتان بودید.جسارت نباشد البته.

مانتو شلوار تابستانی تان به رنگ برگ‌های زرد و آجری پاییز بود با یک شالِ اوکر که اتفاقا خیلی هم بهتان می‌آمد.

من همیشه دغدغه‌ی حالا چی بپوشم دارم، اما دیشب انگار آدم دیگری شده بودم،  تی‌شرتی تنم بود که چند روز پیش، به دخترم قول دور انداختنش را داده بودم، از بس که کهنه و شل ول شده این تی‌شرت، به سبب استفاده مکرر سالیان.

باری هر چه تعارف کردم که بیا لختی بنشین و خستگی و گرما را با لیوانِ شربتی یا حبۀ هندوانه‌ای از تن بگیر، گفتی لایو کلاس آنلاین دارم، باید بروم، دیرم است.

بعد از رفتنت گوشی را برداشتم و اینستایِ گرام را باز کردم، لایوت را شروع کرده بودی، در اتاقی پشت به پنجره نشسته بودی، پنجره‌ای که به یک ویوی جذاب، شاملِ استخر و فواره‌های کوچک و بزرگ عطف می‌شد.

نکته‌یِ دیگرِ ماجرا هم این بود که این لایو را مشترک با (ش_ک) گذاشته بودید.

همین.

صبح که بیدار شدم  از خوابی که دیدم و موضوعش،متعجب بودم، با خودم گفتم طی نگارش نامه‌ای شما را در جریانش بگذارم.

خدا گواه است قسمت های ماورائی خواب را، شامل چرخش کتابهایِ کپی‌رایتینگ من، وقتی در خانه مشغولِ کار بودم، که بتوانم بخوانمشان، یا پرواز دایناسورک‌هایی که فهرست کارهای ثابت و موقتم را جلوی چشمم می‌بردند و می‌آوردند تا فراموششان نکنم و کیبوردم که قبل از آمدنتان مشغول تایپ بودم، آن هم تنها با اشاره چشم به حروف‌ِ مناسبِ متنم را با جزئیات شرح و تفصیل نمی‌کنم، باشد که مصدع اوقات نباشم.

زیاده عرضی نیست.

ارادتمند شکوه طایفی

 

 

 

 

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *