به خانه من خوش آمدید

اعترافات شگفت انگیز من (قسمت سوم)

آن وقت ها مادرم برایم قصه می‌گفت.

قصه هایی نه مثل کارتون‌های جم کیدز لطیف، بلکه کمی خشن تر از آن‌ها.

او می خواست به من یاد بدهد، چطوری خوب و بد را از هم تشخیص بدهم.

یکی از سنگ های محک من این بود که سرانجام و عاقبت کارِ قهرمانِ قصه‌ها، چطوری رقم می‌خورد.

اگر قهرمانِ قصه عاقبت به خیر نمی‌شد، با تمام وجود سعی می‌کردم درست برعکس او رفتار کنم درست برعکس.

در این میان بعضی قصه‌ها هم بود که یک جوری عاقبت کار به خیر و خوشی ختم می‌شد.

یکی از این دست قصه‌ها قصۀ «نمکی» بود.

یکی بود یکی نبود.

«نمکی» با مادر و چهار تا خواهرش در خانه‌ای زندگی می‌کرد که چهل و یکی در داشت.

هر شب یکی از دخترها وظیفه داشت برود و از بسته بودن چهل ویک در، مطمئن شود.

تا خدا نکرده دیو سیاه که در همسایگی آن‌ها زندگی می‌کرد نصفه شب به خانه شان وارد نشود.

یک شب نوبت به نمکی رسید تا درها را ببندد.

او که بسیار بازیگوش بود، تنها چهل در را بست.

اما از اطمینان به بسته بودن درِ چهل و یکمی صرف نظر کرد و رفت گرفت و خوابید.

خوب باقیِ ماجرا معلوم است.

دیو از همان در چهل یکمِ لعنتی واردِ خانه شد.

عربده کشید و گفت که دلش چایی می‌خواهد.

مادر نمکی هم بیدارش کرد و گفت:

نمکی نم نمکی، چل درو بستی نمکی، یه درو نبستی نمکی، حالا پاشو واسه دیو چایی درست کن.

بعدش دیو غذا خواست.

مادر نمکی همان شعر ها را خواند و به نمکی دستور داد به حرفهای دیو گوش کند.

آخر کار هم دیو بهتر دید که این دختر حرف گوش کن را با خود به خانۀ بی نظم و کثیفش ببرد.

اینجای داستان تیر خلاصی برایم بود.

دلم مثل سیر و سرکه برای عاقبتِ کار نمکی می‌جوشید.

نمکی و دیو به خانۀ دیو می رفتند.

نمکی در خانۀ دیو مجبور به انجام کارهای سختی بود.

دستورات دیو همه برعکس بودند.

دیو به نمکی می‌گفت، برای بز استخوان بینداز و برای سگ علف.

و نمکیِ باهوش کارها را درست انجام می‌داد.

او غذای هر حیوان را سرجایش می‌گذاشت.

اینجای قصه، ذهنِ فعال من، به شعورِ دیو شک می‌کرد.

دیو می خوابید و نمکی  در اتاق های خانۀ دیو می گشت.

او دنبال شیشۀ عمر دیو بود.

دل من شور می‌زد که نکند دیو از خواب بیدار شود و دست نمکی رو.

عاقبت نمکی شیشۀ عمرِ دیو را می‌یافت.

در اتاقی که کلیدش را قبلا از جیب لباس دیو کش رفته بود.

در همان لحظات حساس دیو سر می رسید.

او می خواست شیشه را از چنگ دختر در بیاورد.

در یک اقدام شجاعانه اما، نمکی شیشه را بر سنگی می کوفت و شرِّ دیو را از سر ملتی کم می‌کرد.

اعتراف می‌کنم که قصۀ نمکی هیچ بار آموزشی برای من نداشت.

شاید مادرم می‌خواست لزوم دقت و توجه در انجام درست کارها را به من بیاموزد.

لاکن من فکرم مشغول این موضوع مهم می‌شدکه:

سازندۀ خانه نمکی و خانواده اش بنا به چه الگویی برای شش نفر خانه ای با چهل و یک در ساخته بود؟

یا اینکه:

نمکی و خانواده اش چرا از محله‌ای که یک دیو کثیفِ وحشتناک دارد،فرار نمی‌کنند؟

در قسمتی از ماجرا هم گیج می‌ماندم که:

چرا مادر نمکی بدونِ هیچ اعتراضی، دخترش را به خانۀ دیومی‌فرستاد؟

اعتراف می‌کنم،

اعتراف می‌کنم، اگر به جای این قصه‌ها از داستان آدم‌هایی که کسب و کاری را برای خودشان دست و پا می‌کردند می‌شنیدم، اتفاقات خجسته‌ای برایم می‌افتاد.

داستان های‌کسب و کاری که قصه پردازی اش کودکانه باشد و بسیار به آموزشِ کودکان کمک کند، تا در بزرگی بتوانند به آنجا که باید برسند.

اصلا بروم ببینم چقدر از این داستان ها داریم.

 

 

4 پاسخ

  1. من عاشق قصه‌های شفاهی هستم
    قصه‌های شفاهی پیام سطحی و شفافی دارند اما روایت یک زمان و تاریخ رو تو دل خودشون جا دادن و سینه به سینه چرخیدن تا به امروز و اینجا و این نوع روایت برسند
    قصه شفاهی جریان سیال ذهنه و هر بار که نقل میشه در نوع روایت و انتقال پیام با اون بار اول خیلی فرق داره
    قصه‌های شفاهی آمیزه‌ای تخیل و واقعیت هستند و سیر منطقی خاصی در اون ها وجود نداره اما بسیار ریتمیک و خلاق هستند.
    شاید رسالت ما همین باشه که این قصه‌های شفاهی رو به شکل دیگه برای کودکان این زمانه تعریف کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *