پرده های خانه از دو سال پیش عوض شده بودند.
چسبیده به پنجره، کرکره های ظریف و رویش تور سفید خوش نقش و نگار و روترش هم دکوریهای مخمل تزئینی که از دو طرف با قیطون های سِرمه دوزی شده و منگولهای که موجب تزئین قیطون بود، به دیوار کوب طلایی وصل می شدند و به نورِ نفوذ کرده از دو لایه پرده اذن دخول می دادند.
نزدیک سقف هم والان پر طمطراقش با منگوله های کوچولو خود نمایی می کرد.
این همه جلال و جبروت تنها یک خاصیت داشت و آن هم اینکه مرا در دیدن خیابان، توجه به حیاط خانۀ دوستم زهرا که خانه شان درست روبروی ما بود و دیدن نوک قلۀ دماوند که آن دور دورها نشسته بود، به زحمت می انداخت.
همین پرده ها مرا به اعتکاف در پاگرد پله و استفاده از ویویی که از پنجرۀ راه پله نمایان بود وامی داشت.
اینجا، در پا گرد پله، از نوک قله دماوند خبری نبود فقط خانه زهرا اینها و کنارش خانه سرگرد پدر پریسا و بعدترش هم کوچۀ آزاده در دسترس بودند.
شبِ سال نو و موسم خانه تکانی همه چیز توفیر داشت.
اولین توفیرش هم باز شدن پرده ها جهت شستشو بود.
وای،،، من عاشق اتمسفر خانه بودم در آن روز و شبها، تنگ ماهی، بشقاب سبزه، گلدان سنبل، فقط مانده بود به سال تحویل نزدیکتر شویم و آجیل و شیرینی هم ابتیاع شود به دست پدر جانِ باسلیقه و دست و دل باز.
نکتۀ داستانم این بار اما هیچکدام از این امور نیست، یعنی مهم نیست سال چند هجری شمسی تحویلِ کدام سال می شد.حکایت آن سال و خاطراتم بر میگردد به یک اتفاق.
سه شنبه بود، از این جهت روزش یادم است که همه هِی می گفتند: چهارشنبه سال تحویل است.
امشب چهارشنبه سوری بود و فردا عید.
به هر جهت،
از بی پرده گیِ پنجرۀ سالن استفاده کرده بودم، همین طور از خوابِ بعد از ظهرِ بزرگتر ها.
از صحبت های مادر دانسته بودم که عصری پرده ها نصب می شود.
روی صندلی ایستادم و تماشاگرِ عبور مرور آدم ها و ماشین ها شدم.
در خیابان جلوی خانه کمتر دست فروشی عبور میکرد.
تمام زمستان و پائیز بساط لبوفروش و چرخ دستیاش سرِ خیابان، کنارِ دکۀ روزنامه فروشی بر پا بود.
اما آن بیست و هشتِ اسفند بعد از ظهر، مردی ظرفی را سر دستش نگهداشته بود و با شعر و آهنگ خاصی متاعِ گرانبهایش را عرضه میکرد، مرا متوجه خودش ساخت.
سمنو آی سمنو مال پای هفت سین سمنو
ریتم و آهنگِ این شعر که توسط مرد سمنو فروش تکرار و باز تکرار می شد، مرا جذب می کرد.
ما سمنو داشتیم، نمی دانستم مادر سمنو را از کجا خریده بود.
آقای سمنو فروش خیلی با علاقه و خوش اخلاق به نظر می رسید.
همان وقت درِ حیاطِ خانه سرگرد باز شد و او در حالی که کاسۀ بزرگی در دست داشت با صدای بلندی گفت: آهای سمنویی وایسا،،
به سمت سمنو فروش آمد، سمنو فروش با دیدن مشتری ساکت شد، حالا سرگرد و سمنو فروش باهم گفتگو می کردند، آن قدر آرام که من از مکالماتشان سردر نمی آوردم.
سرگرد بعد از مدتی صحبت کاسه اش را از سمنو پر کرد و به سمت خانه اش رفت در حالی که انگشت انگشت از سمنوی داخل کاسه میخورد و بَهبَه و چَهچَهش به گوش فلک میرسید.
دوباره با کاسۀ دیگری باز گشت بسیار بزرگتر از اولی.
سمنو فروش، خوشحال این کاسه را هم پر کرد.
فرآیند خرید زیر نظر من به پایان رسید.
فروشنده پول را در جیبش گذاشت و سرگرد هم دوباره در حالی که انگشت انگشت سمنو میخورد به سمت خانهاش رفت.
باز همان شعر و ترانه به گوش میرسید.
سمنو آی سمنو مال پای هفت سین سمنو
غرق تماشا بودم که صدای مامان مرا به خودم آورد.
+شیما کجایی، باز رفتی پشت پنجره
*بله مامان همین جام
+زود بیا مواظب خواهرت باش، فردا سال تحویله، همه کارام مونده،
به سرعت برق وباد دویدم سمت مامان که شیوا کوچولو تو بغلش بود، جَلدی بچه را از مادرم گرفتم و بردم توی اتاق و شروع کردم به بازی با او.
خواهرم کودک کوچولوی با نمکی بود. بغل من که میآمد شروع میکرد به خندیدن، تازه یاد گرفته بود بنشیند.
شیوا را نشاندم وسط اتاق، اسباب بازی هایش را گذاشتم جلویش تا مشغول بازی شود و خودم رفتم سمت آینه و برس را برداشتم و شروع کردم به شانه کردن موهایم.
بلوز صورتی بافتنیام را روی تنم مرتب کردم و بندهای شلوار پیش بندی کبریتی سرمه ای رنگم را که مادر تاره برایم دوخته بود روی دوشم انداختم و دکمه هایش را بستم.
شیوا کم کم حوصله اش سر رفته بود و داشت گریه را شروع میکرد من هم زودی بغلش کردم و رفتم توی هال ببینم اوضاع از چه قرار است.
شب عیدی خانه چه قشنگ شده بود از لای درِ اتاق سالن سرک کشیدم و دیدم که پرده ها مرتب و لایه لایه نصب شده اند.
پدر شیرینی و آجیل را خریده بود و مادر آن ها را توی کمد بوفۀ سالن جا میداد.
همان طور که شیوا بغلم بود، سایه خودم را که با کمک نور لامپِ هال روی دیوار سالن میافتاد دنبال کردم.
چه خوشگل بود سایهمان، سایه من و شیوا.
روی دیوار سالن من بودم که شیوا بغلم بود.
من با موهای خرگوشی که یک گوشش تپل تر از آن یکی بود.
همۀ اتاقها بوی عید میدادند جز یکی.
همان که مادر بزرگ در آن خوابیده بود.
این اتاق بیشتر بوی نم و بوی جیش میداد.
مادر همیشه در تمیز کردنش مثل باقیِ اتاقهای خانه کوشا بود.
با تمام کوچکیام اینها را میفهمیدم، اما انگار تمهیداتش در نظافت خانه بعد از وخیم شدن حال مادربزرگ افاقه نمی کرد.
صدای زنگ خانه مرا به سمت اف اف کشاند.
گوشی اف اف را برداشتم،
*کیه
منتظر بودم صدای بابا را بشنوم اما هلن دوستم پشت در بود.
+منم شیما باز کن.
دکمه در بازکن را زدم، هلن تند تند پله ها را طی کرد و آمد تا رسید دم در هال، من شیوا به بغل و مامان در را به رویش گشودیم.
من و هلن هم کلاسی بودیم از کلاس سوم تا الان.
تازه امتحان های ثلث دوم کلاس چهارم را داده بودیم و مدرسه ها تعطیل شده بود برای تعطیلات نوروزی.
من با دیدن هلن متعجبانه نگاهش کردم بفهمم دلیل آمدنش را.
بالاخره شروع کرد به حرف زدن یک دقیقه دیگر طولش می داد از هیجان از هوش می رفتم.
حال و روزش درست مثل وقتی بود که پای تخته درس جواب میداد.
+میشه شیما بیاد خونه ما امشب چارشنبه سوری لطفا؟
با این جمله ذوق و شادی توی دلم آتشفشان کرد.
-هلن جان مامان خوبن؟
این صدای مادرم بود که از هلن حال و احوال پرسی می کرد.
+بله خوبن سلام رسوندن.
-گفتی مهمونی چارشنبه سوری گرفتین ؟
+بله البته فقط من و خواهرام و مامانم هستیم.
من و هلن درست برعکس هم بودیم.
من اولین فرزند بودم و او آخرین.
در خانۀ آنها همه مراقب بودند امورِ مربوط به هلن به درستی انجام شود.
من اما در خانه مان سنگ برِ دست مامانم بودم.
«سنگِ برِ دست» یعنی کمک حال.
مامانِ هلن بهترین و شیک ترین آرایشگاه منطقه را داشت.
«سالن زیبایی پانتهآ»
مامانم قبل از دوستی من و هلن، مشتری آرایشگاه پانتهآ بود.
یعنی مامان هایمان قبل از ما همدیگر را می شناختند.
بعد از دعوت هلن از من، مادر رو به من گفت:
-اگه شهره رو با خودت می بری برو.
شهره خواهر دیگر من بود.
چهار سال بیشتر نداشت و دختر آرام و بی درد سری بود.
با کمال میل رضایتم را از همراه بردن شهره به مادر اعلام کردم.
خانه ما وهلن اینها سه چهار دقیقه بیشتر فاصله نداشت.
هلن بعد از به عمل آوردن دعوت بِددو رفت و من هم رفتم پی آماده کردنِ خودم و شهره.
از همان موقع ها یک «حالا چی بپوشمِ» عجیبی در وجودم موج می زد.
رفتم سر کمد.
برای شهره یک دست لباس خوشگل انتخاب کردم و خودم هم شلوار جین و یک بلوز بافتنی رنگی رنگی پوشیدم و دست شهره در دست، دوان دوان به سمت خانۀ دوست رهسپار شدیم.
شکر خدا می دانستم خانۀ دوست کجاست.
پشت درخانه شان که رسیدیم نگاهی به صورت مثل ماه شهره انداختم.
همه چیز عالی بود زنگ در را به صدا در آوردم.
هلن به سرعت در را باز کرد و من و خواهرم را به سمت حیاط خانه راهنمایی کرد. من و هلن در فصل مدرسه بسیار به خانۀ یکدیگر در رفت و آمد بودیم.
لیکن تا به حال حیاطشان را ندیده بودم.
خانه جنوبی است دیگر، فکر کنم او تا همین الان هم حیاط خانۀ کودکی مرا ندیده باشد.
*سلام سلام
-سلام عزیزم خوبی
*مرسی
همه کلماتی که از دهان من بیرون آمد همین ها بود نمی دانم چرا موقع سلام و ابراز وجود اینقدر هول میشدم.
چند دقیقه بعد شهره سر سینی مسیِ پر از آجیل چهارشنبه سوری به تعارفِ مادر و خواهر هایِ هلن مشغول پذیرایی از خودش بود و من هم مشغول «زردی من از تو سرخی تو ازمن»
+هلن ببین شیما چه خوب از روی آتیش می پره
-من می ترسم
+شیما بیاین با هلن، باهم از روی آتیش بپرین
*چشم
و دست های گرم من که دست های یخ زدۀ هلن راگرفته بود
*هلن اول تا سه بشمریم و بعدش بپریم باشه، یک دو سه
تا نزدیک آتش باهم دویدیم و بعد هلن ایستاد و من تنهایی از آتش پریدم
دود چشمانم را می سوزاند آتش رمقی برایش نمانده بود هیزم ها همان شکلی مانده بودند که از اول قبل از آتش گرفتن داشتند، اما رنگشان خاکستری بود مادر هلن با اندک نیرویی که با گوشه انبر به هیبت تو خالی و سوختۀ هیزم ها وارد کرد خاکستر نرمی را به وجود آورد
دو سه ساعت با تفریح و شادی در حیاط خانه دوستم گذشته بود
دست شهره را گرفتم که به خانه برگردیم
*خدافظ خدافظ ، خدافظ هلن
+خدانگهدار عزیزم به مامان سلام برسون
*چشم
در راه برگشت فقط به خودم بابت شجاعت از آتش پریدنم احسنت می گفتم
نگاه های تحسین آمیزِ مادر و خواهرهای دوستم و تعریف های در گوشیشان به من حس شادمانی میداد.
من شاگرد اول کلاس بودم. این را همه میدانستند مطمئنم هلن همه چیز را به مادر و خواهرهایش گفته بود.
حتی آنها راجع به دفتر پاکنویس ریاضی و اتفاقاتی که در کلاس افتاده بود همه چیز را می دانستند.
*منم باید همه چیو به مامان بابا بگم اونا باید بدونن من چه دختر درسخون و منظمی هستم.
نزدیکی های خانه نورِ چراغ گردان ماشینی مرا متوجه ازدحامی از جمعیت کرد.
دقتم را که بیشتر کردم هورری دلم ریخت.
چرا این ماشین با چراغ گردان جلوی خانه ما ایستاده بود؟
با دویدنم شهره بینوا به دنبالم کشیده می شد.
به جمعیت که رسیدیم میانشان کریم آقای بقال را دیدم.
مغازه اش دو تا خانه با ما فاصله داشت.
به زحمت داشتم خودم را میان جمعیت جا میدادم که به در خانه برسم، اما زورم به دیوار جمعیت که از همسایه ها تشکیل شده بود نمی رسید.
+ای بابا، راه بدین این بچه رد شه بره خونشون
صدایِ کریم آقا بود که با فریادی که بر سر جمعیت میکشید راه را برای من و شهره باز کرد.
ماشین با چراغ گردان روشن آمبولانسی بود که آژیرش خاموش بود.
دو تا آقا تختی که یک نفر رویش خوابیده بود را توی آمبولانس گذاشتند و درش را بستند.
هر چه دقت کردم شخص خوابیده روی برانکارد آمبولانس را نشناختم.
آمبولانس آژیر کشان دور شد و دایی هم پشت سرِ آمبولانس با ماشینش گاز داد و رفت.
آنقدر هول بود که اصلا مرا ندید.
به سختی خودم را در حالی که انگشتان کوچولوی شهره در دستم مچاله شده بود به درگاه خانه انداختم و پله ها را گرفتم و به سرعت رفتم بالا.
حتما مادر بزرگ حالش به هم خورده، حتما آمبولانس آمده اورا به بیمارستان ببرد.
با این امید وارد خانه شدم، مادر زهرا این وسط چه کار داشت.
چشمم به مادرم افتاد صورتش سیاه شده بود به اتاق مادر بزرگ نزدیک شدم همان طوری مثل همیشه روی تختخوابش خوابیده بود.
همان طور مثل همیشه از اتاقش بوی نم و بوی جیش می آمد.
شیوا تویِ بغل زندایی نق نق می کرد.
*مامان چی شده، کی روی تخت آمبولانس خوابیده بود.
زندایی همان طور که سعی می کرد شیشه شیر را در دهان شیوا بگذارد گفت:
+شیما جان آروم باش بابات حالش به هم خورده اورژانس خبر کردن.
چیزی میان سینه ام منفجر شد.
به گلویم رسید و از دهانم به شکل گریه ای صدا دار بیرون پرید.
……………………………………………………..
دو روز دیگر سیزده بدر بود
من و مامان و خواهرها وبرادرم در روستای محل تولد پدر و مادر در خانه ای که پدر از چهار سالگی من برای گذران تعطیلات تابستانی ساخته بود روزهای سختی را می گذراندیم.
در اتاق کنار راهرویِ پشت بام مادر بزرگ خوابیده بود و چه بوی نم و جیشی می داد این اتاق.
مادرِ مامانم،مهربان تر از همیشه دور برمان می پلکید.
مقداری پنیر تازه روی نانِ خوشمزه ای که همان صبح پخته بود گذاشت و به دستم داد. من تازه دو روز بود که به غذا خوردن افتاده بودم.
بوی کماچ های شیرین که در کماچدانِ مسی زیر آتش تنور داشتند جلز و ولز کنان پف می کردند و آمادۀ خوردن می شدند به مشام می رسید.
حمید و شهره و شیوا نحیف تر از همیشه با مظلومیت نگاهم می کردند.
قلبم فشرده بود و فشار زیادی در قفسه سینه ام حس می کردم.
از شب چهارشنبه سوری و اتفاقاتش خاطراتی گنگ در خاطرم می چرخید.
بابا هرگز از بیمارستان نیامد.
حالا ما اینجا بودیم.
درِ خانه به صدا در آمد
مادرِ مامان، در را باز کرد
دایی بزرگه بود.
همان طور که وارد اتاق می شد لبخندی به من زد.
دایی بزرگه بعد از اینکه چایی داخل پیاله را خورد به من و بچه ها نگاهی کرد و زیر گوش مامان گفت :
آبجی برنگردی تهرونا، تو اون جا دس تنها چه کار میتونی بکنی. خونه و مغازه رو بدین اجاره و بیاین همین جا تو همین خونه زندگی کنین.
نگهداشتنِ مادرِ شوهرِ خدابیامرزتم اینجا آسونتره.
مامان هیچ واکنشی به حرف های دایی نشان نداد.
شیوا توی بغلِ مادرخودش را قل می داد از راست به چپ و می خندید آنقدر خودش را چرخانده بود که بلوزش تا زیر بغلش بالا رفته بود.
مادر لباس شیوا را مرتب کرد و نگاهی به من انداخت،
پاشو با شهره برین از مغازه خوراکی بخرین برای خودتون.
حال تکان خوردن از جایم را نداشتم.
نگاه مهربان و پر از خواهش شهره مرا از جایم بلند کرد.
نگاهی به لباس هایمان انداختم برای آن روستای کوچک دیگر هیچ آب وتابی لازم نبود.
چادری گل گلی به سبک دختران هم سن و سالم در آنجا به سر انداختم و دست شهره را گرفتم و از خانه زدم بیرون.
دم دم های غروب آفتاب بود.
گوسفندان مردم روستا که صبح با چوپانشان به صحرا رفته بودند به خانه های صاحبانشان بر می گشتند.
خاک زیادی از ضربات سم گوسفندان در فضا بلند شده بود.
دلگیرترین زمان در آن روستای کوچک همان دم دم های غروب آفتاب بود.
در دلم آرزو می کردم که مامان به حرف های دایی بزرگه توجهی نداشته باشد.
دلم خانه تهرانمان را می خواست با پنجره اش، که از آن به گاهِ بی پرده گی می شد خانه زهرا دوستم را ببینم و نوک قله دماوند را که آن دور ها نشسته بود.

5 پاسخ
چقدر شیرین ولی تلخ و قابلِ لمس بود. خیلی لذت بردم آفرین👍👏🌺
مرسی پراز خاطره بود.
ممنون از نگاهت 🙂
شما عالی می نویسی♥️
فدای شما عزیزم