خودش را سخت در لباسهای گرمِ کرکی و پشمی پیچیده است.
لایه لایه لباسها را موقع پوشیدن میشِمُرَد.
سه لایه شلوار، پنج لایه زیرپوش و بلوز و جلیقه و ژاکت و آخری هم کاپشن گرم و گیرایی که مخصوص هوای این طرف دنیا ساخته و پرداخته شده است.
دو جفت جوراب، یک جفت دستکش گرم و پشمی و شال گردن و کلاهی که هنر دست مادر است و قبل از اینها در زمستانهای ملایمِ وطن به هیچ دردی نمی خورد ، و اینجا چون جان شیرین عزیز شمرده می شود.
حالا چکمه هایش را می پوشد بعد نوبتِ دستکش هاست که به انجام وظیفه بپردازند.
احساس اسکیمویی را دارد که قرار است برای گرفتنِ ماهی در یک شبِ قطبی از خانه خارج شود.
در آینه قدی خودش را برانداز می کند، راستش در آینه خودش را به جا نمیآورد.
کیف کوله ی سبکی روی این زرهِ ضدِ سرما میاندازد و آماده ی خروج از خانه می شود.
خانه اش را دوست دارد یک ویلایی هشتاد ساله ی دوبلکس با سه اتاق خواب و دو سرویس بهداشتی و آشپزخانهای مجهز با کابینتهای جذاب و جزیره دوست داشتنی مبلمان زیبای اتاق نشیمن و …….
با چشمانش کل طبقه ی هم کف را می جورد، این عادت همیشه را با خودش تا این ور دنیا کشانده است.
موقع ترکِ خانه دلش یک چای دبش و دیشلمهی ایرانی با تکه ای کیک مامان پز می خواهد و خنده اش میگیرد.
حالا چه موقع این هوسک هاست دختر جان.
درِ خانه را باز می کند و به برف فراوانی که دانه دانه و منظم و مرتب از آسمان به سمت زمین در حرکت است خیره میشود.
آن قدر سپیدی براق از آسمان به زمین جریان دارد که سیاهی شب را پشت خود پنهان کرده است.
حالا از خانه خارج شده و توسط شب نقره فام احاطه میشود.
در افکارش غوطه ور است که صدای پارس پیکی او را به خودش میآورد.
از پس آن همه لباس و شال و کلاه با مشقت سرش را می گرداند سمت صدا..
مرد جوان ساکن خانه ی روبرو سگش را در این سرمای طاقت فرسا برای چرخیدن بیرون آورده.
با خودش می گوید اگر من صاحب پیکی بودم الان بیرون نمی آوردمش، نه الان در این تاریکی و برف و بوران.
ساکنین خیابان چهل و دو را به خوبی می شناسد، با اینکه با هیچ کدامشان رفت و آمدی ندارد.
صاحب سگ با دیدنش لبخند می زند و سری تکان می دهد، او هم از روی ادب همان کارها را تکرار می کند ولی مطمئن نیست که لبخندش از پسِ یقهی اسکیِ شل و بلند بلوزش و شال گردنی که محکم دور صورتش پیچیده از طرفِ مرد جوانِ صاحب سگ رؤیت شده باشد.
با سرعت شروع میکند به راه رفتن در برف و سعی می کند سرما را از یاد ببرد.
هدف و مقصد مشخصی ندارد، سه چهار ساعتی تا وقت خوابش وقت دارد.
عادت به خوردن شام و دیدن تلویزیون ندارد.
برای مطالعه و نوشتن یادداشت روزانه هم بیشتر از دوساعت وقت لازم نیست.
برای گذران وقت اضافه تصمیم گرفته که روحش را بردارد و با همدیگر بروند قدری در این فستیوال دانه های براق و زیبا بِگَردند و یخ زده به خانه برگردند و آماده ی خوابیدن شوند.
خیابان چهل و دوم که صاف و بی نقص بین ردیف خانه ها ی ویلایی، مرتب و منظم کشیده شده، ساکت و خاموش به تماشای سپیدی برف نشسته است.
صدای خوشبختی و نورِ زندگی از پنجره ها، حالِ خوشِ صاحب خانه را توی کوچه می پاشند.
همان طور که جای پایش را توی برف محکم می کند و پیش می رود صدای ماشینِ برف روب که انتهای خیابان مشغول جمع کردن دُرّ و گوهر های جدا شده از ابرهای سنگین آسمانند، باعث توجه اش می شود.
به سختی از پس تمام پوشیدنی ها به ساعت مچی اش نگاهی می اندازد. شش و چهل دقیقهی پی ام.
دیدن این زمان و ساعت پرتش می کند به تابستانِ هفت سالِ پیش.
اوایل ماه جولای بود که برای اولین بار خودش را در خیابان چهل و دوم دیده بود.
با لباس های سبکِ تابستانه و کفش بندی و موهایی که از بالا محکم و مرتب گوجه شده بود و عینک آفتابی و کیف کمری.
دریک شنبه ی شاد و عادی تابستان.
آن روزها او بیشتر از امروز در این سرزمین تازه وارد بود و برای دیدن و پسندیدن خانه با دوستِ هم وطنی به اینجا آمده بود.
واضح به خاطر آورد که چطور دوستِ متعجب از انتخابِ خانهای به آن وسعت در حومهی شهر را سنگ قلاب کرده بود تا بیش از این دلیلِ انتخابش را پرسشگر نباشد.
هر چه بود انتخاب یک خانه ی ویلایی توسطِ دخترِ جوان و تنهایی که تازه داشت به زندگیِ دور از خانواده عادت می کرد چندان معمول نبود.
به واقع بیشتر جوان ها وقتی قدرت انتخاب داشته باشند جور دیگری رفتار می کنند و این خانهیِ گَل و گُشاد را به آپارتمانی شیک و نقلی در مرکز شهر، همان که آن دوست از ابتدا به او پیشنهاد کرده بود ترجیح نمی دهند.
لاکن او در پاسخ به دوستش که پرسیده بود: «کاش می دونستم تو تنهایی خونه به این بزرگی رو می خوای چیکار؟»
تنها به لبخندی بسنده کرده بود. بالاخره نمی خواست این همراهی و مهربانی و دوستی را با تشدد و بد اخلاقی پاسخ دهد.
یک هفته بعد از آن روز، خانه ی شماره هشت کاملا بر طبق سلیقه اش دکور شده بود.
در آن یک هفته تا آماده شدنِ خانه، چند باری خودش با خودش به بحث و تبادل نظر در خصوص خانه و محله اش پرداخته بود:
«کار درستی کردم یا نه؟»
«اگر پشیمان شوم از انتخابم چه؟»
و هر بار خودش خودش را متقاعد کرده بود که: «این همه شک و دو دلی از تو بعیده دختر»
«تو که تصمیماتِ خیلی از این سختتر را به راحتی و قاطعیت بیشتر و در زمان کوتاه تر گرفته ای»
«این که انتخاب یک خانه است و بس»
«به همین سادگی»
بعد از اینکه در خانه مقیم و ساکن شد اما، به عکسِ روزهای دلهره و تردید، هر روز که می گذشت احساسِ اطمینان و خرسندی بیشتری در وجودش ته نشین می شد.
ساعت شش و چهل دقیقه ی یک شب زمستانی بود و او پر از خاطرات گرم و زیبای تابستانی .
درعجب بود که چطور از میان آن همه برف و سرما و دمای منفی بیست درجه می تواند تابستان های گرم و شرجی خرمشهر را پیشِ چشمش تصور کند مثلِ روز روشن.
کودکِ پنج شش ساله مگر می شود بدین وضوح همه چیز را به یاد داشته باشد.
خانه ی بزرگ و قشنگ با حیاطی وسیع آن قدر وسیع که جایی برای چند نخل هم داشته باشد.
خواهر و برادرش، پدر و مادرش.
و مادربزرگ که در خانه ی مجاور زندگی می کرد، او همه را به خاطر داشت.
روزها و شبها مالامال بود از بوی خوش نان تازه که دست پخت مادر بزرگ بود و مهربانی پدر که از چشمها و لبهایش بر سر و روی او و خواهر و برادرش سرازیر میشد.
چشمانِ مشکی مادرش همیشه میزبانِ ستاره ی زیبایِ آرامش بود و آغوشش بوی خوش غذاهای خوشمزه ای را میداد که هر روز میپخت.
روزهای سبکی و سرخوشی دیری نپایید و هجومِ شومِ کینه و دشمنی و جنگ، جایِ ستارهی آرامش را در چشم مادر گرفت.
فریاد و شیون آمد و جایی برای خودش در وجود آدمها دست و پا کرد تا مدتهای مدید.
مادربزرگ و پدر و برادر را دیگر ندید.
خودش مانده بود و مادر و خواهرش و سختی و گرسنگی و بوی شهرِ سوخته.
و هجرتی که هیچ اراده ای بر آن نداشت.
با مادر و خواهرش به تهران آمده بودند در اتاق های نسبتا کوچکی که بعدها دانست خوابگاه دانشجویان بوده سکونت کرده بود.
او بزرگ و بزرگتر می شد و هر لحظه را به خاطر می سپرد مادر سر کار می رفت و او و خواهرش به مدرسه.
زمانه او را و هزاران مانند او را در کوره داغ سختی آبدیده و محکم کرده بود.
سالها گذشت. سایهی شومِ جنگ دست از سر مردم و کشور برداشت حالا او یک دخترِ زیبا و درسخوانِ دبیرستانی بود.
از وقتی که نوشتن و خواندن را خوب بلد شده بود میل سیری ناپذیری به خواندن داشت و دفتر روزنگاری را رقم زده بود هر روز بیوقفه.
جوری این دفتر منظم و به روز، نگاشته شده بود که به عنوان تقویمِ تاریخ مورد توجه مادر و خواهرش بود.
تمام این سال ها مثل برق و باد گذشتند و او پس از قبولی در دانشگاه و گرفتن لیسانس برای ادامه تحصیل شال و کلاه کرد به مقصدِ یک سرزمین دورِ سرد.
در زندگی روزهای سختِ زیادی را پشت سر گذاشته بود.
از همه سخت تر اما موقعِ خداحافظی اش با خانوادهی جمع و جور و مختصرش بود و دوستان انگشت شمار صمیمی اش به وقت ترک وطن.
تصمیم داشت زندگی نامه اش را قلمی کند شاید در قطع کتابی کوچک.
موقع جدا شدن از مادر از او قول گرفته بود که در موعد مقتضی برود و با دخترش زندگی کند.
و دختر آن قدر جدی در این میان می کوشید که از همان ابتدا خانه ای به گنجایش تمام اعضای خانواده مهیا کرده بود.
او برای دعای باران با خودش چتر می برد.
پیوستن عزیزانش را که با عزم جزم در تکاپو بود، بسیار بیش از دعایی ساده.
حالا دیگر به خانه رسیده است .
پس از این پیاده رویِ سرد و برفی، حالا یه چای دبش دیشلمه می چسبد.
بعد هر چه می خواهد دل تنگش می نویسد، کتاب مورد نظرش را می خواند وآماده می شود که بخوابد و رویا ببیند به امید صبح روشنِ فردا.

6 پاسخ
احسنت لذت بردم
حس دلپذیری داشت، از بند ۲ توی داستان شیرجه زدم.
دوست داشتنی و ملموس
بسیار موحب خوشحالی منه نظرات مهربان شما
چقدر زیبا و آروم مارا باخودتون همراه کردید.👏👍 عالی بود🌺😊
مسرورم از داشتن دوست نازنینی چون شما فریده جان.
راستش نمیدونم تو داستانتون چقدر از تجربیات شخصیتون استفاده کردید.
به این خاطر میگم که روایت بسیار باورپذیر و چفت شده بود. اگر که تجربه شخصیتون بوده که بهتون تبریک میگم. حس و حال واقعی داشت.
اگر که تجربه شخصیتون نبوده بیشتر تبریک میگم. درآوردن همچین چیزی اصلا کار آسونی نیست. نیاز به حس قوی داره.
بهرحال فکر میکنم اول داستان یکم ضربآهنگ کند بود. اطلاعاتی که داده نمی شد تعلیق قوی ایجاد نمیکرد. یعنی کنجکاو نشدم ببینم در ادامه چی میشه. ولی از نیمه دوم بسیار جذاب شد. قطعات پازل کنار هم قرار گرفت و داستان کامل شد.
موفق و پیروز باشد.
مسعود جانِ انیس من گاه از تجربیاتم نوشته ام، اما این یکی تخیل بود کاملا.
متشکرم از تعریفت و باعث تشویق بسیار شد.
پاینده باشید دوست عزیز.