«هدف» چیزی است که بتوانی از فرطِ علاقه تمام روزت را برایش برنامه بریزی تا اتفاق افتادنش را نزدیکتر سازی.
حالا همان طور که در حیاط پشتی نشسته و دارد زیر گرمای دلچسب تابستانی، دایناسور دست آموزش را نوازش می کند به مطالبی که در انتخاب سوفی خوانده با دقت میاندیشد.
اگر نوشته هایش به دستِ آن ویراستارِ تازه کار، در انتشاراتِ مک گراهیل میافتاد، حتما با این جمله راهی سطل زباله میشد،
«غیرقابل چاپ» و پشت بندش هم این جمله «چرا باید خواندن چنین آشغالی را ادامه دهم»
شادمان از این که در ایران زندگی میکند و این روزها بسیار از سال ۱۹۴۷ میگذرد و این ویراستارِ پر مدعا اصلا الان وجود خارجی ندارد، (بگذریم که آن سالها هم ایشان جز در ذهن جناب ویلیام استایرون احتمالا جای دیگری حضور واقعی نداشته اند) نفس راحتی میکشد.
حالا سعی می کند نشخوارهای ذهنی اش را در مورد حرف های فلان کس در سی وشش سال پیش و قضاوت بهمان کس در فلان مهمانی بیست و چند سال پیش را بنویسد تا شاید بشود از همه اش یک داستانی داستانکی چیزی در بیاورد.
شاید بعد ها با انتشارش به شهرت و محبوبیت رسید و از قِبَلِ این شهرت به در آمدی رساند خودش را و همین طوری هی کار کرد و زحمت کشید و هی حساب بانکی اش را چاق و چله کرد و شد همان که مادربزرگش برایش آرزو می کرد، دست به خاکستر که می زند جواهر شود.
هر لحظه رشته های طلایی نور خورشید، روی پوست نه چندان نرم «سورین داینا» (همان دایناسور دست آموزش) می تابد و دست او و تن سورین را گرم میکند و پلکشان را سنگین از خواب بعد از ظهر.
در عین خواب آلودگی غبطه آن را میخورد که روزهایِ بهار امسال را در خانه مانده و کمتر سوار بر گُردهی سورین شهر شلوغ و زیبا را در نوردیده.
او عاشق این شهر و شلوغ پلوغی همیشگی اش است.
آدم های این شهر را نیز عاشق است.
همه شان را یک جا.
با هر ادبیات و علائقی و هر گوشه ای از شهر و در هر محله ای.
آدم ها مثل هم نیستند اصلا و ابدا .
بعضی ها انگار عاشق و مهربان و دلسوزترند و برخی جدی و منطقی تر.
بعضی ها تمام باطنشان مثل تمام ظاهرشان، در دسترس است و برخی سعی بر آن دارند که هیچ کس از درونشان آگاه نباشد.
روزهایی که با سورین بر فراز شهر در پرواز است، انگار تمام آدمیان با اصل ذاتشان بی هیچ پوششی زیر بال های پر جبروت دایناسورکش وا نهانیده اند .
در اوج این پروازک ها اغلب تبلیغات میدانی کالاها و خدمات را از نظر می گُذَرانَد .
به برخی شان آفرین می گوید و برخی دیگر که باعث رکودِ کسب و کارِ سفارش دهندهی تبلیغند نه.
آخ آخ یادش رفت طرحِ اصلی ویدئوی تبلیغاتی شرکت امور مهاجرتی را برایشان ایمیل کند.
این روزها همه ی دغدغه مندیاش حولِ کپی رایتینگ می چرخد و باید و نباید هایش .
چشم در چشم سورین داینا پلک های سنگینش را می بندد و بعد از ساعتی با صدای زنگِ تلفن از جا می پرد.

2 پاسخ
فقط اونجا که سوار دایناسورک تبلیغات رو میخونم 😆😁🤩😍
نظرات شما مایه ی امتنان است عزیزم