به خانه من خوش آمدید

آلیس و چوب جادو در آشپزخانه

هَپَلی هَپویی کرده و ناهارِ ظهر را پیتزا تعیین می‌کنی.

آرد و مایه خمیر و روغن و تخم مرغ و …. خمیر پیتزا شرطِ لازمند و تو هم احتمالا کافی.

خمیر را مرحله به مرحله آماده می‌کنی و می‌گذاری وَر بیاید.

خمیر را که حجمش  دوبرابر شده بر می‌داری و  تمام و کمال می‌اندازی توی سینی فر.

اولش ته سینی را چرب نمی‌کنی ،مثلا داری پیتزای سالم می‌پزی.

اصولن چرب کردن می‌خواهد سینی.

پس خمیر را بر می‌داری و یک عالمه روغن کنجد می‌ریزی توی سینی فر و بعدش خمیر را می‌نهی وسطِ روغن‌ها.

و حالا همۀ دقتت صرف می‌شود که خمیر به همه جای سینی برسد اما نمی رسد.

آشپزخانه دارد کوچک می‌شود کوچک می‌شود و تو حالِ آلیس را داری آن دم که در سرزمین عجایب به غولی بدل شده بود.

البته که حالِ آلیس کمی تا قسمتی بهتر از تو بود، چون هیچ کجای کتاب از پشت درد آلیس سخنی به میان نیامده، تازه هر جا می‌رفت اتفاقات هیجان انگیزی به یمن قدومش برایش رخ می‌داد که همچین بدش هم نمی‌آمد.

تو الان فقط حس می‌کنی که سرت آنقدر بزرگ است که به سقف می‌خورد.

گوشهایت هم دارند صداهای عجیب و غریب می‌شنوند.

از این‌ها گذشته،

خرگوش و گربه و چه می‌دانم آدم عجیب و غریبی هم دور و برت نیستند که داستانی برایت بسازند، خوب یا بد.

فقط مهران اینجاست.

از قوری چای و دعوت به مهمانی عصرانه هم خبری نیست.

تو هستی و موادی که پخته‌ای تا روی خمیر قرار دهی و رویش پنیر پیتزا بریزی و برود توی فر و بعد از نیم ساعت بشود پیتزای خوشمزۀ خانگی

همه‌چیز مهیا و تنها مانده بود قبلش پهن کردن خمیر.

چرا این قدر این کار کلافه‌ات می‌کند.

نمی‌دانی.

جادوگریی را می‌مانی که چوبش را ربوده‌اند.

در همان هیبت آلیسِ غول آسا با خودت می‌گوی، «مشکلی نیست که آسان نشود مرررد باید»؛

شعر را نیمه خوانده رها کرده و با خودت نجوا می‌کنی:

«وِلِش کن بابا این تبعیض جنسیتی کی می‌خواد دست از سر ما برداره خدا می‌دونه.»

شعرِ کَس نخارد پشت من بهتر جواب می‌دهد.

به هر ضرب و زوری خمیر را پهن می‌کنی توی سینیِ چرب و چیل و می‌گذاری مقداری به حال خودش بماند.

مواد رویِ خمیر را مرتب و منظم می‌چینی روی خمیر، همسرت ایستاده کنارِ دستت توی آشپزخانه به نظاره.

حالا نوبتِ پنیر پیتزاهایی‌ست که مهران مرتب و به اندازه گذاشته کنار دستت.

تا دستت می‌رود سمت پنیر که بریزی روی پیتزا، مهران می‌گوید:

من پنیرا رو می‌ریزم

حالا پیتزای گوشت و قارچ رفت توی فر.

از رو نمی روی.

در حالی که داری به کتاب رازهای تبلیغاتِ دیوید اُگیلوی و دو فصلی که باید امروز بخوانی متمرکز وار و دغدغه‌ی کپی‌رایتری‌دار می اندیشی، با خود می گویی؛

«سیب زمینیِ مخصوص درست کردنت مانده»

پوست سیب زمینی ها را می‌کَنی به شکل دلخواه بُرِشِشان می دهی و مقداری در آب می جوشانیشان و بعد داخل سبد می‌ریزی تا سرد شوند حالا توی روغن سرخشان می‌کنی و با ادویه مخصوص مزه دارشان که کردی می‌ریزی توی تابه.

نوبت سرخ کردن سوسیس‌ها و پپرونی‌های کوچولو کوچولو خرد شده است.

همه این‌ها یک راست می‌روند روی سیب زمینی‌های سرخ شده.

روی همه‌شان را پنیر پیتزا می‌ریزی، در آخر هم چند حبه سیر تازه را نصف کرده می اندازی وَرِ دل سیب زمینی‌ها و حالا همه می‌روند کنار پیتزا توی فر.

سرکشی به پیتزا و چرخاندنش توی فر و بیرون آوردنش را مهران زحمت می‌کشد.

امروز سوزاندن دست هم قسمت او بود.

حالا همه چیز حاضر است.

میز را می‌چینی و  همسر و دخترت را صدا می‌کنی که برای خوردن ناهار به آشپزخانه بیایند.

همه‌ی کارها از ابتدای هپلی هپو تا این دمِ خوشمزه‌ی دوست داشتنیِ تناول، به اندازه خواندن و نُت برداریِ باوسواس از دو بخش از کتابِ رازهای تبلیغات زمان می‌برد.

شاید هم بیشتر.

کپی رایتینگ جان کمک؛کمک؛ کمک

باید برایِ تبلیغِ غذایِ آماده‌ی خوردن،  تبلیغ نویس‌ها بهتر ایده بپردازند؛ شاید خوردنش به عادت تبدیل شود.

حتی برای منِ غذای خانگی دوستِ عاشقِ آشپزیِ غذایِ بیرون نَدوست.

 

 

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *