به خانه من خوش آمدید

هیولایِ فَشَلی به هیئتِ زندگی

قصه‌هایش را برداشت تا از شکم داستان، بیرون رود و تمام قد خود را در آیینه اندوهِ سالیان بنمایاند.

بی‌خیالِ همه‌ی رویدادهای اخیر، این همه را تنهایی مرتکب می‌شد.

کاشکی را اغلب می‌کاشت و هیچ نمی‌رویید، لیکن از رو نمی‌رفت.

با آب و تاب از روحیه‌مندیِ خودش در اموراتِ رتق و فتقِ حوادث دادِ سخن سر می‌داد.

تشتِ بزرگی پر از کثافاتِ اندوهِ بی مهریِ ایامِ گذشته، بر سر گرفته بود، پیش به سوی آینده.

گَردَنش از حمل این بارِ بی اَجر، بی‌تاب.

لاجرم هر دَم، رویِ زیبایش را به اسبابِ بی‌هوده‌گی می‌آراست.

هنگام انشاء نویسی، مرتکبِ نوشتن نمی شد، و به وقت قرائتِ آن نا نوشته‌ها، لُپ هایش گُل می‌انداخت و تلمبه‌ی خونرسانش خود را به دنده‌ها می‌کوفت.

همین‌قدر، بی خط و بی ربط.

اسب لحظه‌ها را لگام زده و تازانده بودش تا اکنون.

نازک‌دلی و مراعات را با خود به این جهان کشانده بود و با رضایت در جعبه‌ی شیشه‌ایِ جواهرنشانِ وجودش نگه می‌داشت.

قرار بر این بود «بی وجودان بهره‌ای نبرند از نارنج و ترنجِ این تحفه»

مدام اما همان نازک دلی دمار از روزگارش بر آورده بود و آخر کار، خرِ آسیابان مانده بود و بارِ سنگین گندم و سراشیبی آسیاب و تکلیف تعیین شده از پیش برای تمام روزهای روبرو.

حالا هی باید غصه می‌خورد در این اندیشه « دوشنبه ها جرمشان چیست که سفر را به خطر نزدیک می‌کنند.»

گوشهایش از خیلی پیش سوراخ داشت، نه با درایت بلکه آن هم از سرِ سبُک سری و بی دقتی.

اینک چه و چه همه باید آویزِ این گوشهای زجر شنیده از دردِ بی مهریِ زمان باشند.

کمال هستی و منطقِ امور در پیچ و وا پیچ هایِ گذرگاهِ تنگِ ندانم کاری و پشیمانی سُر می‌خورد و تا نا کجا آباد پیش می‌رفت.

او در ندامتگاه متروکش مسبوق به سابقه‌یِ کاردانی و کارسازی نبود .

نقطه سرِ خط.

 

 

 

 

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *