برای شما هم چنین اتفاقی افتاده است؟
هیچگاه ورشکستگیِ مالی، رویاها و اهدافتان را دگرگون کرده و نقشه هایتان را نقش بر آب ساخته است؟
برای شهیندخت و خانوادهاش این اتفاق رخ داد و او را واداشت تا کاری کند.
معمولا همۀ کسانی که به فکر کار آفرینی میافتند، قبل از اقدام به این امر، برای شخص دیگری کار می کنند.
قطعا حقوق شهیندخت امورات زندگی را نمیگذراند، حتی اگر بدهیهای همسرش را نادیده بگیرد، باز هم قصۀ دودوتای زندگیشان هیچ جوره چهار تا نمیشود.
دوسال پیش همسرش در یک تولیدی مبلمان مشغول به کار بود، پنج سالی از شروع به کارش در این تولیدی میگذشت.
او به تمام زیر و بم کار در راستای رویه کوبی مبل، بیش از کارفرمایش و همچنین باقی کارگران احاطهی کامل داشت.
در بازار مبل کسی نبود که سلمان را نشناسد.
مبلهایی که او رویهکوبی میکرد بسیار ظریف و زیبا کار شده بود تمام فروشندگان بازار، کارهای او را میپسندیدند.
سلمان به جز مهارت در کارش سر پر سودایی هم داشت.
چند وقتی میشد که دائما سرش توی حساب و کتاب بود که ببیند چه جوری میتواند کارگاه رویهکوبی خودش را راهاندازی کند.
آن روز آفتاب عصر جور دیگری میتابید.
باد مطبوعِ اسفند ماه بوی تازگی عیدانه را در کارگاه میچرخاند.
سلمان فارغ از کار سخت و پر فشار شب عید در حساب و کتاب این مهم بود که اگر کارگاه خودم را داشتم حساب بانکیام حال و روزش چه طور بود این روزها.
حالا دوسال از آن روز گذشته و شهیندخت و سلمان حوادث زیادی را از سر گذرانده اند.
شهیندخت یک زن جوان است که در بندر ترکمن زندگی میکند، و قالی میبافد.
الکی وقتتان را صرف نکنید که در گوکل بیابید چه مدل قالی در بندر ترکمن بافته میشود.
راستش را بگویم، شهیندخت، دختری اصالتاً یزدی است، او بعد از ازدواج مدتی را با همسرش در تهران گذراند و اینک در بندرِ ترکمن زندگی میکند.
او قالی را به طریق یزدیها میبافد.
راستی، شما میدانید آیا بندر ترکمنها هم قالی میبافند یا نه؟
زنانشان میبافند یا مردانشان؟
آیا زنان بندر ترکمن موقع بافت قالی همان لباسهای قشنگشان را به تن دارند؟
لباسهایی که وقتی در کوی و برزن به تنشان میبینی، فکری میشوی که این خانمهای خوشتیپ که برای خرید نان این طوری به نانوایی آمدهاند، موقعی که میروند عروسی چه مدلی لباس میپوشند؟
حاشیه نروم، به ادامهی روایتم توجه کنید.
برای بافت قالیهایی به سبک اردکانِ یزد به یک دار قالی بافی احتیاج است، که البته زمینی نیست یعنی این شکلی نیست.

قالی های اردکان دارهایی به این شکل دارد.

هر قالی از رجهایی تشکیل میشود که به آن پو میگویند البته به زبان و گویش یزدی.
این کلمه شاید همان پودِ معروف باشد.
همان پودی که در مقابل تار ایفای نقش میکند.
هر پو از هزاران گره که به گویش یزدیها چین نامیده میشود و هر کدامشان به یک تار زده میشود شکل میگیرد.
شهیندخت، چینِ قالی را از خالهاش آموخت.
وقتی پنج شش ساله بود.
از روی کنجکاوی و علاقه همهی مهارت قالیبافی را تا نوجوانی آموخت.
او کسب و کارش را با انبوهی از ابهام آغاز کرد.
در روزهایِ نخست، تنها به یک چیز اطمینان داشت،علاقه و اشتیاق شدیدش به کاری که آفرینشش را بر عهده گرفته بود.
البته مهارت کاملی هم در انجامش داشت.
شهیندخت صاحبان کسب و کارهای زیادی را میشناخت که بسیار موفق بودند.
او از خود میپرسید:
راز موفقیتشان چیست؟
آموخته بود شکست و عدم موفقیت در کسب و کارهایی مانند کسب و کار او در اثر نبود اطلاعات کافی در خصوصِ امور مالی بازار یابی و مدیریت نیست.
بلکه بیشتر به این دلیل است که صاحبِ کسب و کار وقت و انرژی خویش را صرفِ دفاع از چیزهایی میکند که فکر میکند راجع به کارش میداند و در واقع نمیداند.
ایجاد یک کار نو و تازه که باعث رونق زندگی شود و نگهداشتنِ آن در مسیر حرکت رو به جلو مراقبتِ هر روزه میخواهد.
راهبری، هنگامی آسان میشود که کار آفرین با هدف روشن و ذهن آگاه هر روز در مسیر بماند.
کار آفرینِ موفق، به دلیل آنچه میداند به موفقیت نرسیده بلکه علاقۀ تمام نشدنی او در راه آموختن، خستگی ناپذیر و پویا،عامل موفقیتش میشود.
شهیندخت میپنداشت که با مهارتش میتواند هدفش را محقق کند.
هدفی که بالاخره محقق شد، اما نه آن طور که در ابتدا به نظرش میرسید.
مهارت، قالیبافی بود.
هدف، راه اندازی کسب و کارِ قالیبافی و کارآفرینی برای دختران علاقهمندِ شهر.
و نتیجۀ مورد نظر، سود سرشاری که شامل حال عدۀ زیادی میشد.
این کار ممکن بود اما نه به این سادگیها.
هرچند آنتونی گرینبانک، در کتابش «داستانِ نجات» می گوید:
برای نجات پیدا کردن از یک موقعیت غیرممکن،
نیازی به عکسالعمل یک رانندۀ حرفه ای
اندام عضلانی هرکول
و
ذهن انیشتین نیست
تنها کافیست بدانی در آن موقعیت چه کنی.

3 پاسخ
آفرین👌👏👏👏 برای بیان یک موضوع غیر داستانی، چقدر زیبا از داستانسرایی بهره برده بودید.🌺👌
سپاس از توجه شما فریده عزیز 🙂