به خانه من خوش آمدید

سه بار بگو غلط کردم

کاشکی رو کاشتند هوا درو کردند.

جمله فوق را خودم به خودم گفتم.

وقتی با دیدن مادر همسرم که دچار فراموشی شده و با ما زندگی می کند توی دلم گفتم: کاشکی حالا که این قدر قدرت بدنی خوبی دارد و استخوان بندی محکم و از لحاظ مالی هم بی نیاز است و وضع و اوضاعش رو به راه است و این همه هم فرزند و نوه و خانه و زندگی دارد، این طوری فراموشی نمی گرفت.

می گوید:

دِه تومن بوده یا بیست تومن نَمدُنَم

حالا من مالکم

وَخی بِرِم سِرِ زمین

او رفته چند تا دونه شفتالو چینده رِخته تو جیفُش.

از صبح که بیدار می شود مثل صفحۀ سوزن خورده یک داستان که سه درصدش هم واقعی نیست را هزار بار پشت سرهم تکرار می کند.

هر بار یه مدل خاصی می گوید.

شرایط سخت است.

حالا باید بنشینی و با خودت دو دو تا چهار تا کنی که چه واکنشی در برابر کارهای او نشان بدهی که اوضاع و احوال ختم به خیر شود.

گاهی زیر لب فحش  می دهد، گاهی نفرین می کند.

برای اینگه خودت را به کوچه علی چپ بزنی لازم است به امور مهم تری مشغول شوی.

صدایش را می شنوی، بر گشته به داستان کشته شدن و خاک شدن بچه ی کوچکی  توی خیالاتش، همو که در زمین کشاورزی آنها خاکش کرده اند.

پیله کرده به پسرش و هی می گوید،

وَخی بِرِم سِرِ زمین نجمی

بیبینم کی بِچه را خاک کِرده

کسی کارید نداره

وخی برم

می بینی داستان ها دارند جنایی می شوند و بغرنج.

توی دلت می گویی اگر یک بار دیگر خواستی دیگران را قضاوت کنی سه بار بگو غلط کردم .

به همسرت می گویی: باید امروز حمومش کنم.

رو به پیرزن می کنی:

مادر پاشین بریم حموم.

به پسرش نگاهی می اندازد و می گوید:

هر وخ بِتونم خودُم برم حموم مِرَم.

دوباره می گویی می‌خواین بریم حموم ؟

نگاهی می‌اندازد و می‌گوید جایِ این گِه من را بِبَری حموم و بیشوری بِرو بیبین این بچه کی خاکُش کِرده.

می‌بینید پر از داستان است ذهنش.

داستان هایی که گاهی اشکت را در می‌آورد.

امروز با تو احساس دشمنی دارد.

برعکس دیروز که دوست و هم سن و سالش بودی.

یاد کیندرا هال می‌افتی و کتابش،،داستان هایی که می چسبند،،

این روزها داری قصه پردازی غیر داستانی را دنبال می‌کنی و می‌دانی برای هر چه بخواهی در عمق جان آدمها جای بگیرد باید داستانی بنویسی .

داستان‌ها هر چه واقعی‌تر تأثیر گذارتر.

این روزهایت مثل همۀ روزهای دیگر زندگی پر از اتفاق و داستان است.

اما

اهدافت مهمند، فردا باید کارهای زیادی را انجام بدهی.

کتاب‌هایت را بخوانی و بسیار بنویسی.

و فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی.

فکرهای مثبت و پر سود و فایده.

یاد گرفته‌ای که فکرها می آیند به امید پذیرش.

تو باید پذیرایشان باشی.

اگر نمی توانی مفصل در حد یک وعده ناهار یا شام درست و حسابی و گوارا و وقت گذاشتن بسیار زیاد، از فکر نو پذیرایی کنی، یک چای بیسکوئیت که می توانی جلویش بگذاری.

برای پیش بردن فکر نو تا رسیدن به هدف مشخص، باید نترسی، اصلا نترسی.

سالها پیش ترسیده ای و نتیجه بدش را چشیده ای.

تجربه زیسته خیلی به داد آدم می رسد.

یادت می آید؟

چه نعمت هایی را به خانه راه ندادی، چون جا نداشتی برایشان.

خانه ات پر بود از ترس.

یادت می آید؟

بله درست است خوب یادم می آید.

ترس را خیلی زیاد تجربه کردم، ترس بیش از حد را.

بعدتر فهمیدم ترس شمشیر دو لبه است، همان شمشیری که اغلب ضرر و زیان هایش را دانه دانه می‌شمریم و فوایدش رانه.

من هم اغلب شمرندۀ زیانها بوده‌ام.حالا با شما،بیایید اول منفعت ها را بشماریم، ترس اگر نبود شاید بسیاری از ما در کودکی به چاهی می افتادیم یا در گیر تصادفی می شدیم و اطمینانی نبود اینجا و اکنون را درک کنیم.

ترس اگر نبود شاید،،

من درگیری های هیجانی و حادثه ای زیادی را برای خودم رقم نزده ام.

ترس و درکش هم مثل همه چیز دیگر، از هر کسی به دیگری متفاوت است.

من عقیده دارم: ترس اگر بیش از حد شود و هی توی گوشَت وزوز کند و هی تو را امر ونهی کند آن وقت فلج می‌شوی.

همه آدم ها که کتاب جادوی بزرگ الیزابت گیلبرت را نخوانده اند تا بدانند ترس همزاد همیشه ی ماست، بفهمند فقط خلاقیت و الهام همراه ما در پیش برد و انجام یک فکر، سازنده نیستند، ترس هم هست، بسیار قوی هم هست.

تا یاد بگیرند ما باید به ترس هم فضا بدهیم ولی قدرت تصمیم گیری و اجازه رهبری نه.

از دید من ترس را باید بنشانیم سر جایش و فقط  هشدارهایش را گاهی بشنویم.

دارم تمام آنچه از کتاب یادم می آید را می‌نویسم تا حالِ حاضرم بهتر شود.

………………..

یک ژاکت خودش را در آورده از چمدانش با یک روسری می آید  جلوی من می‌ایستد و می‌گوید این بِرِ شما

بُخدا قابل نداره.

من دو دستی هدیه اش را می گیرم ودر حالی که خیلی مفصل و صمیمی تشکر می‌کنم  در فکرم که از حمام که بیرون آوردمش همین ژاکت و روسری را تن و سرش کنم.

دیروز و پریروز هم همین روسری را با یک چادر نماز به من هدیه داده بود.

دوباره شروع می کند:

مادِرِ من قدیما کار مِبافت

یه بار مشتری گفت چل متر کار  مِبافی

گُف نَمتونم

او وَخ رفتن همراه هم ……….

خدا رو شکر از حرف و حدیث های جنایی خارج شده است.

او از میان خاطره قبلی به خاطره ی دیگری می پرد و من به فکر نوشتن مقاله راجع به کتابی که در دست دارم.

……………….

نَمِفَمَم مادِرُم مرد، بابام مرد، خاله‌َم مرد، منم مِثیگه مُردم.

نِه کسی میاد نِه کسی مِرِه.

سِرِ قبر هیشکه نَمِشه بیری.

آخه امام زاده خو فرقی نِکِرده.

دوباره دارم توی دلم می‌گویم: کاشکی فراموشی نداشت،آن وقت می‌توانست در همان خانه ای که دوست داشت، زندگی کند و به قول خودش سَرِ خاکِ پدر و مادرش برود.

تازه وقتی هم حالش کمی بهتر بود و می خواست ببریمش سر خانه وزندگی اش،  ما هی دروغکی نمی‌گفتیم راه‌ها بسته است و نمی‌شود و فلان و بهمان….

 

 

 

7 پاسخ

  1. سلام شکوه‌جان
    بسیار زیبا و شیرین نوشته بودی مثل همیشه.

    پدر من هم آخر عمر فراموشی داشت. خدا رحمتش کند.
    من دوست ندارم فراموشی بگیرم.

    عکس فکر کنم متعلق به مادر بزرگوار است.
    چند سال پیش من وقتی خاش زندگی می‌کردم همین رنگ چادر رو خریدم. دوسه سال بعد سر جاریم هم همین رنگ چادر رو دیدم. بهش گفتم از این چادر دارم. سلیقه‌مون مثله همه..

    نمی‌دانستم سلیقه‌ی شما هم مثل من است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *