سیندرلا را می شناسید؟
نگویید نه که باور نمی کنم.
همه ما از مرد و زن و کوچک و بزرگ اگر مقاومت کرده و فیلم یا کارتوونی از این داستان ندیده باشیم، حتما کم و بیش قصه اش را تا حدی می دانیم و کتابی در موردش خوانده ایم.
نکته ای که چند روزی است حیرت مرا بر انگیخته، البته صِرف داستان نیست.
بلکه خشونتی است که در نسخه اصلی و کهنِ داستان موجود است.
مادرِ مادربزرگ های قدیمی، که در دیار سیندرلا می زیستند، وقتِ قصه گویی برای فرزندانشان، اگر خودسانسوری نمی کردند، جمله هایی را می گفتند که خیلی هم کودکانه و دل انگیز و صورتی و آبی نبوده است.
صبر داشته باشید، خودم برایتان از سیر تا پیاز داستان را خواهم گفت، لاکن قبل از آن، هوشمندانه تر یافتم دلیلِ دغدغه مندی ام در باب سیندرلا و مصائبش را برایتان بگویم.
دوستی که با او در این باره سخن می گفتم، از دیدِ خودش موضوع را واکاوی و به این مهم اشاره کرد، که همین الان اگر این داستان را به صورتِ فابریک بخوانم یقینا شب یا نمی خوابم یا تا صبح کابوس می بینم، چه برسد به کودکان کم سن و سال.
این خود نقطه نظری ست اما؛
من از ظنِ خود یارش شدم و به فکر فرو رفتم .
برای دوستم این نکته قابلِ توجه بود که خشونتی نا خوشایند در گذشته، بر اکثرِقصه هایِ کودکانه حاکم بوده که حتی بزرگترهای این زمانه را هم می گُرخانَد، یکیاش همین داستان معروف و به ظاهر عاشقانه.
همچنین او امیدوار بود،در راستای حذفِ بخش هایِ خشن در طول سالیان، اگر اوضاع به همین منوال پیش برود، در آینده شاید حتی نامادری را هم آن قدر منفور و بدخواه ننمایانند در چشم کودکان.
برسیم به بررسیِ قصه از دیدِ من و اینکه چرا وقت گرانبهای عزیزتان را باسیندرلا گرفتم و جادو و جمبلی که او را به پرنسسی زیبا تبدیل کرد و آخرش شد زن پسرِ پادشاه و عاقبت به خیر، رفت پی کارش.
ابتدا بگویم این را که:
سیندرلای زمان کودکیِ من تنها به تماشای انیمیشنش ختم نمی شد،
تکرارِ این بیتِ شعر از زبان خواهر ناتنی هایش موقعِ انجام کارهای خانه، (مسلما در دوبله ی فارسی)لااقل بین من و دوستانم تِرِند شده بود که:
«سیندرلا جارو کن جارو کن جارو کن»
اوه خدای من؛
این ابیات، سیلِ خاطرات را به سویم روانه می کند.
یادم نمیرود دوستان دو قلویی داشتم که با توافقِ یکدیگر و البته نوبتی، مسئول نظافت خانهاشان و کمک به مادر بودند.
هر روز آن که نوبتش نبود، شعر فوق را برای آن دیگری که مشغول کار بود می خواند.
ببینید چه در هم شدگیِ خانوادگی ایجاد می شود در اثر یک کارتوون کودکانه.
فقط هم مختصِ سیندرلا نبود و سرگذشتش.
ردِ پایِ رمان بینوایان اثر ویکتور هوگویِ هنرمند و معروف هم در روابط خواهرانه ی دوستانم مشاهده میشد.
جوری که این یکی تا درآشپزخانه مشغول میشد، آن دیگری او را کوزت می خواند، همان که اسیر تناردیه ها بود.
از پس همه ی این افکار که در کسری از ثانیه از فکرم رد شد و رفت ملتفت شدم توجه من به این داستان از سوی دیگری جلب شده است.
نامادری بی عاطفه خواهرنا تنی شیطان صفت؛
این کلمات با بار منفیِ سنگینی از معنی، مرا به فکر فرو می بَرَد.
بهتر است مطلب را با سؤالی مطرح کنم.
هیچ برایتان پیش آمده که توسط کسی مورد مشورت قرار گرفته باشید در باب موضوعی؟
اصلا از خودم می پرسم.
آیا من که در مقام یک دوست، یک دختر، مادر یا خواهرِ تَنی و دلسوز البته، بارها طرف مشورت قرار گرفتهام توسط عزیزانم، به کلماتی که مسلسل وار از باب هدایت و راهنماییشان، از دهانم خارج شده دقت کرده ام؟
به مسئله و مشکل شخص روبرو از هر جانبی احاطه داشته ام؟
به اثراتی که کلماتِ من بر تصمیم گیریِ شخص مشورت خواه داشته و عواقبی که از آن تصمیم حادث می شود توجه کرده ام؟
به فاجعه ای که از راهنمایی های بیخودی و غیر کارشناسانه ی من در زندگی کسی که بسیار هم برایم ارزشمند و عزیز است آگاه و متوجه بوده ام؟
صادقانه بگویم نه.
گاهی و حتی بیشتر از گاهی، حرفهای اشتباهیام مشکلِ شخصِ مذکور را نه تنها حل نکرده، بلکه چه بسا چند برابرش کرده و شاید من با تقدیمِ افاضاتم به مشورت گیرنده یِ بینوا باعث ایجاد موقعیت های خطرناکِ بیبازگشت و جبران ناپذیری در زندگیاش شدهام.
در مواقعی هم سکوتِ بیجا کارها را از مدار درستشان خارج کرده است.
چرا در لفافه؛
رک و راست و بی سانسور اعتراف می کنم، در موردی،ناخواسته باعثِ اتفاقِ بسیار بد و جبران ناپذیری، برای کسی شدم که یکی از عزیزترین کسانم بوده و هست.
با لب فروبستن و سر تکان دادنم در برابر اطلاعاتی که به من می داد و عدم ارجاعش به یک فرد مطلع شرایط به گونه ای پیش رفت که نباید.
یادآوری این خاطرات که هیچگاه فراموش نمی شوند، فقط قلبم را مچاله می کنند و بس.
لطفا نگویید این پیشامد مهلک چه می تواند باشد؟
یا اینکه مگر شخص مشورت گیرنده خودش بهره هوشیِ جلبک وچوب خشک را داشته که موردِ آماجِ اتفاقاتِ ناخوشایند قرار گرفته؟
و مثلا این جمله ی معروف که شنونده باید عاقل باشد.
البته که شنونده باید عاقل باشد.
بر منکرش لعنت.
صد البته که در کسب نتیجه ای که از اتفاقات روز مره می گیریم بیش و پیش از هرکس شخص خودمان مسئولیم و دیگر هیچ.
روشن است برای کوچکترین و پیش پاافتاده ترین برنامه ریزی های زندگی رفتار سنجیده لازم است.
حتی در موضوعات پیش پا افتادهیِ غیرِ مرگ و زندگی هم همین طور.
دیده شده است که برای ارتقاء و پیشرفت در یادگیری هر هنر و فنی تمرین سنجیده از ملازمات است.
این سنجیده عمل کردن باعث نجات خواهد بود بی شک.
امامعتقدم گاهی آن قدر مهربانی و لطف از نگاه و وَجَناتمان می طراود که مشورت خواهِ بیچاره مطمئن است سخنِ گهربارمان در حلِ مشکلاتش مانند عصای موسی معجزه می کند و لاغیر.
من، اما، نمی توانم مطمئن باشم همواره به همهی آنان که طرف مشورت قرارم داده اند و به دُرّ افشانیهایم گوش و سپس عمل کرده اند، نتیجهای (به خیر و مصلحت ختم شده) هدیه داده و به خاک سیاه ننشانده باشمان.
فقط می توانم امیدوار باشم وبس.
و اما قسمت های سانسور شده یِ داستانِ سیندرلای عهد کُهَنی:
هنگامی که پرنسِ در عشقِ یار ملتهبِ لنگه کفش به دست، به خانه ی سیندرلا و نامادری معلوم الحالش میرسد، نامادری به یکی از دخترهایش دستور می دهد که انگشتان پایِ خود را قطع کند تا کفش به پایش اندازه شود و مسلم اینکه در حالی که خون از پای دختر سرازیر بوده کفش اندازه نمی شود که نمی شود.
نکته مخوفِ دیگر اینکه:
پسر پادشاه پس از یافتنِ سیندرلا جانش و ازدواج با او، دستور می دهد چشم های خواهر های ناتنی را کور کنند تا درس عبرتی باشند حالا نمی دانم برای چه کسی.
قصه هم قصه های خودمان که آخرِ وحشتش دیوی دارد اَپوش نام که( آب پری )را اسیر دست خود ساخته و یا بز بزه قندی دارد که شکم گرگ را می درد تا شنگول و منگول را نجات دهد.

14 پاسخ
خانم طایفی عزیز احسنت واقعا قلم توانایی دارید
لیلای نازنین متشکرم از مهر و لطف شما
آفرین، بسیار لذت بردم
سپاس گلناز مهربانم
چقدر از این نوشته تان خوشم آمد خیلی خوب توضیح داده بودید موفق و پیروز باشید خانم طایفی عزیز
بسیار از تشویقت خوسحالم ماریا جانِ صفوی عزیزم
سلام شکوه جان.
خوندم و لذت و بردم.
من نمیدونستم قطع انگشت و کور کردن چشم تو این داستان هست. خوبه که آدم دوستهای باسوادی مثل تو داشته باشه.
و راست میگی آدم باید تو مشورت دادن به دیگران خیلی مراقب باشه. هر کلمه و هر جملهی ما میتونه طرف رو حتی نابود کنه.
موفق باشی دوست من.
سلام دوست عزیز
سپاس از لطف و توجه ات زینب چان
به همچنین
بسیار لذت بردم از قلم قشنگت🌸🌱
خوش به حال من جانم
قلم روانی دارید خوشا به حالتان کاش من هم میداشتم 🙂 !
رزِ عزیز سپاس از توجه و لطف شما.
کلا داستان پریان هیچکدوم به نسخه های دیزنی خودشون شبیه نیستن.
در واقع داستان پریان داستانهای ترسناکی بودند که بچه ها رو بترسونن
ولی در این چند ده ساله اخیر دیزنی اومد اونها رو به داستانهایی مناسب کودکان تبدیل کرد.
بسیار نکته جذابی بود. و نتیجه جذابی بود. اینکه از داستان سیندرلا برسید به یک تجربه شخصی.
من لذت بردم. موفق باشید
سپاس از توضیحات شما و توجه تون آقای انیس گرامی.