به خانه من خوش آمدید

همه انگشترن تو نگینی

فیله های مرغ را که مزه دار شده اند داخل تابه گذاشته و رویش را فویل آلومینیوم می‌کشد. فر تازه تعمیر شده است. آن قدر دوده زده‌بود که قبل از استفاده باید داخلش را کاملا تمیز کند و سپس روشن و استفاده شود.

همین کار را هم می‌کند. موقع تمیز کاری دستکش دستش نکرده و تمام ناخن ها و کناره هاشان سیاه شده است.

بالاخره فر و درش و تمام متعلقاتش تمیز شده اند از دوده.

حالا فر را روشن می‌کند همان بویی در هوای آشپزخانه به مشام می‌رسد که قبل از تعمیر شعله می‌رسید.

چاره‌ای جز استفاده از فر ندارد. تابه را درون فر گذاشته شروع می‌کند به تمیز کردن دیوار بالای اجاق گاز که از از دوده‌های قبلی سیاه سیاه است.

با خودش فکر می‌کند حالا اگر همه چیز به روال باشد دیگر اینجا دوده‌ای جمع نخواهد شد. این طوری می‌شود تست کرد این فر تازه تعمیر را.

سیب زمینی کنار این غذا می چسبد، دو تا بر می دارد یکی متوسط یکی بزرگ .

آنها را در کاسه ی آبی قرار می‌دهد و کاملا می‌شوید. همه‌ی آب کاسه گلی می‌شود . قهوه ای خوشرنگ. همان رنگی که درلباس و کفش و شال خیلی برازنده‌اش است، خاکی گلی.

سیب زمینی‌های شسته شده را با چاقوی دسته نارنجی پوست می‌کَند،و حلقه حلقه‌های نه نازک نه کلفت خوردشان می‌کند.

موقع انجام این کار از آشپزخانه بیرون آمده، آخر چشمانش دارند می‌سوزند از گاز موجود در فضا.

حالا با سبد سیب زمینی خرد شده می‌رود داخل آشپزخانه، سیب زمینی‌ها را سه بار می‌شوید و سبد را در گوشه‌ای می‌نهد که آبش گرفته شود.

قابلمه‌ای بر می‌دارد، نیمه از آب می‌کند و  یکی از این فندک‌های فضایی را که چند دقیقه پیش فر را برایش روشن کرده‌بود، برمی‌دارد که شعله زیر قابلمه آب را روشن کند.

هر چه تلاش می‌کند هیچ کدام از فندک ها  ازشان آتشی در نمی‌آید برای روشن کردن شعله اجاق گاز.

به اتاق خواب می‌رود. همسرش در حالی که پنجره و درِ اتاق را باز کرده در یک هوای دلچسب در حالِ تمرین سه تار است.

می‌گوید فندکت را به من بده کارش دارم.

 

همسرش می گوید دست من نیست، روی میزه،  توی حال.

چی شده واسه چی می‌خوای؟

می‌خوام باهاش گاز رو روشن کنم.

اون فندکا که کار می‌کرد.

فندک را از روی میز بر می‌داردو شعله را روشن می‌کند.

اینک همسرش در آشپزخانه دارد فندک ها را امتحان می‌کند، به دست او هم روشن نمی‌شود این بار.

حالا که شعله روشن شده می‌رود تا جوش آمدن آب سری به فضای مجازی بزند، یاد حرف های شاهین می‌افتد که ده دقیقه ها را دست کم نگیریم.

می‌رود با گوشی سمت لب تاپ، که روشنش کند.

همین کار را هم می‌کند.

با خودش می‌گوید، بروم هزار کلمه بنویسم این ده دقیقه.

حالا که صفحه لب تاپ بالا آمده، روی دسک تاپ، آیکون پی دی افِ بره‌ی گمشده‌ی راعی را می‌بیند.

با سرعت کلیک می‌کند که این دقایق را به خواندن این داستان بگذراند.

کلیکش اثر نمی‌کند و پی دی اف باز نمی‌شود.

کنار این آیکون، آیکون دیگری توجهش را جلب می‌کند.

عکس یک خواننده آنور آبی روی آیکون نقش بسته.

نوشته زیر آیکون را می‌خواند « تولد میوزیک»

از آنجایی که این لب تاپ متعلق به دخترش است خاطرات در ذهنش مرور می‌شود؛

قرار بود تولد نوه کوچولو‌یش برگزار شود.

میزبان که دخترِ بزرگتر اوست از خواهرِ خود که دختر کوچکتر اوست، خواسته که آهنگ های تولد را انتخاب کند.

تاریخ میهمانی با رعایت همه‌ی پروتکل‌ها و با تعداد کمی مهمان تعیین می‌شود؛ که خبر فوت فلان بازیگر معروف در اثر کرونا باعث وحشت میزبان شده و بالطبع میهمانی کنسل.

فکورانه می‌اندیشد، « شهرت در هر شرایطی تعیین کننده است، لیکن تعداد کشته‌ها در روزهای قبل و بعد از فوت بازیگر مذکور با هم تفاوتی نداشته»

حیف از جان همۀ آدمهای از دست رفته در اثر بیماری،

حیف از همه لحظاتی که به اندوه گذشته در این دوران پندومی،

حیف از تمام استرسی که در دل همه انسان ها در هر کجای دنیا پیچیده در تمام این روزها،

و حتی

حیف از آن همه وسایل تزئین و سفارش کیک که به باد فنا رفت.

این موزیک منتخب تولد بوده.

بی خیال خاطراتِ تلخ و شیرین، روی آیکون کلیک می‌کند.

حالا ده تا هم بیشتر گزینه‌ی آهنگ تولد جلوی چشمش رژه می‌روند.

به خودش می‌گوید بگذار ببینم سلیقه دخترکم چه بوده است.

اولین ترانه تولدت مبارک قدیمی

دومی تولدت مبارک با اجرای «چرا»

این گزینه خنده بر لبانش می‌نشاند این ترانه مورد علاقه دخترِ کوچکتر (یعنی برگزیننده‌ی موزیک ها) و همانی بوده که موقع تولد هفت سالگی‌اش هنگام بریدن کیک برای حضار پخش و بوسیله متولد به همراه خواننده اجرا می‌شد.

خاطره‌ی تولدِ هفت سالگی دختر کوچکتر احساسش را طراوت جوانی می‌دهد.

گزینه بعدی اندی و بعدی قدیمی و بعدی ….

روی اولین گزینه کلیک می‌کند در حالی که می‌داند کدام ترانه را خواهد شنید.

شروع می‌شود هپی برث دی تو یو ……

حالا آهنگ قری تولدت مبارک شروع می‌شود.

آن جایی که شماعی زاده با صدای مخصوصش می‌خواند:

اشک شادی شمعو نگا کن

و در ادامه صدای خانمی که احتمالا فتانه است ادامه می‌دهد:

که داره می‌چکه چیکه چیکه

بدون اراده دستانش را همین طوور که نشسته در هوا می‌رقصاند.

چند دقیقه‌ای می‌گذرد،

ترانه به پایان رسیده.

به دقیقه‌ی زمان ترانه توجه می‌کند، «چهار دقیقه و چهل و هفت ثانیه»

از ابتدا که لب تاپ را روشن کرده تا حالا «شش دقیقه» گذشته است.

در حالی که کلی خاطرات جشن تولدهای سال های گذشته در ذهنش زنده شده است با خودش فکری می‌شود «پس چرا پی دی افه بره ی گمشده ی راعی باز نشد.»

 

 

 

4 پاسخ

  1. خیلی قشنگ بود شکوه‌جان. شاید این داستان باشه بنا بر سوالی که ازم پرسیدی.
    و بالاخره یکی مثل من نشست از آشپزخونه و فر و سیب‌زمینی خلال‌کردن و سه بار شستنشون نوشت.
    من این سبک نوشتن رو خیلی دوست دارم.
    کلاً نوشته‌هات عالین شکوه‌جان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *