به خانه من خوش آمدید

ما می ریم به مدرسه با الفانتن شوهه

 

 

 

یک هفته ی تمام از صبح کله ی سحر که چشم از خواب باز می‌کنی، تا شب وقت خواب هی بروی روپوش و شلوار مدرسه را از کمد همان جوری که به چوب رخت آویزان است، بیاری اش بیرون بگذاری روی پشتی کنار اتاق وکیف قرمزِ چرمی‌ات را هم کنارش و با خودت بگویی «پس کی میریم کفش بخریم»

تازه با تمام کودکی ات سرت بشود،  همه‌ اینها زیر سر خواهر کوچولویی است که به تازگی صاحبش شده ای.

اوست که کارها را عقب می اندازد، آخر همه اش بیست روز از عمرش می گذرد.

خداییش را بگویی در این بیست روز دست از پا خطا نکرده این کوچولو و همیشه خواب است.

اما یک جای کار می لنگد، مادر دیگر مثل قبل تمام وقت در دسترس تو و برادرت نیست.  

اتفاق مهمِ دیگرِ این روزها نزدیک شدن پاییز دل انگیز و اول مهر و باز شدن مدرسه هاست.

 خیلی هم درکی از این رویداد بر محور تقویم نداری، هر چه هست روزمره های جدیدی را تجربه می کنی و شیرینیش را با تمام وجودپذیرایی.

همین چند روز پیش بود که با مادر رفتید پیش یک خانم تپلی و خنده رو که در یک اتاق پشت یک چرخ خیاطی نشسته بود، 

تا حالا ندیده بودی چرخ خیاطی این شکلی.

بعد فکری شده بودی که «چقد با چرخ خیاطیِ مامان فرق داره»

این چرخ دیگر دسته ای برای چرخاندن نداشت که بعدش دوتکه پارچه به هم وصل شوند.

این یکی با پا کار می کرد، هر چه دقت کرده بودی نتوانستی سر از کار آن چرخ در بیاوری.

مادرت لباس های قشنگی برایت می دوخت، «پیرهن ماکسی» «شلوار دم پا چین دار» 

تو این ها را فقط توی خونه می پوشیدی، برای مهمانی لباسها را از فروشگاه می خریدند برایت.

این خانومِ خیاط را هم بار اول بود می دیدی. 

او می خواست برایت روپوش مدرسه بدوزد.

از رنگ روپوشت هم خوشت آمده بود.

آبی آسمانی. 

اتاق خانم خیاط پر بود از چیزهای مختلف. 

در گوشه ای یک میله به دیوار کوییده شده بود به موازاتِ دیوارِ کناری، که رویش پر از لباس های رنگی پنگی بود که از چوب رخت آویزان بودند. 

نزدیکِ در،  میز گردی با دو صندلی وجود داشت. همه چوبی و قهوه ای رنگ، روی میز چند کتاب بزرگ که رویش عکس خانم های قشنگی با لباسهای زیبا بود، دیده می شد.

در خیالاتت غوطه می خوردی که صدای مادر تو را به خودت آورد. 

خانم خیاط با وسیله ای که بعدا فهمیدی متر پارچه ای است اندازه هایت را گرفت.

چه متر قشنگی، مامان از این مترها ندارد چرا؟؟؟

از پله های خیاط خانه پایین می آیید حرف های مادر و خانم خیاط خیالت را از بابت روپوش راحت کرده بود.

 روپوش دو روز بعد حاضر بود.  

یکروز هم همراه پدر رفته بودید جایی برایِ خریدِ کیف مدرسه.  فضا پر بود از بوی کفش نو!

تازه دانستی که کفش و کیف از یک جنسند.

این هم از کیفت. 

مانده بود کفش. 

پای تلویزیون نشسته ای،

از تبلیغات  هیچ نمی دانی اما این فیل بزرگ که خرطومش را تکان می داد و بچه هایی که دور وبرش می چرخیدند و می‌خواندند «ما میریم به مدرسه با‌ الفانتن شوهه ما میریم به مدرسه باا الفانتن شوهه» را که می دیدی میخکوب می‌شدی. 

همه ی شعر را از بر بودی و هم پایِ آن همه دختر و پسر که می رفتند به مدرسه و کفش الفانتن شوهه به پا داشتند می‌خواندی.

مادرتو را پای تلویزیون محو تماشای کفش های بچه هایی که دنبال فیل می دوند و شادی می‌کنند می‌بیند و می‌گوید:

«فردا می‌ریم از کفش ملی سر خیابون برات یه جفت کفش از همین الفانتن شوهه‌ها می‌خریم» 

ذوق می‌کنی و چشم از صفحه تلویزیون برداشته به صورت جوان مادرت نگاه می‌کنی و می‌خندی.

فردا که کفش را بخری همه چیز برای مدرسه رفتنت آماده است.

چه خواب خوشی بروی امشب.

 

………………

 

 

 

 

 

 

 

6 پاسخ

  1. بسیار مدون و صحیح
    لذت بردم
    استمرار داشته باشین
    و به موارد منفی توجه زیادی نکنید
    موفقیت بعد از تلاش زیاد بدست میاید

  2. توصیفات عالی بودند .

    وبا این داستان مرا به گذشته ای دور بردید.

    فکر می‌کنم همه بچه‌های دهه ۴۰ و ۵۰ این شعررا حفظ باشند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *