به خانه من خوش آمدید

درس‌های طبیعت

روی بنری به چه بزرگی نوشته:

«رشد و آموزش در بستر طبیعت»

پایین‌ترش هم توضیح داده است که فرزندان دلبندتان را بیاورید و به ما بسپارید.

تا در دل طبیعت، با خاک‌بازی و آب‌بازی و معاشرت با پیشی و بزغاله و سگ گله و البته یک کره‌الاغ سفید و بانمک، ذهن و جسمشان را با هم به رشد و تعالی برسانیم.

روی بنر، عکس چند کودک پنج‌شش‌ساله هم هست.

بچه‌ها خوشحالند و از ته دل می‌خندند؛ در حالی که تا زانو توی گل فرو رفته‌اند و سرتاپایشان خاک و خُلی شده.

یادم آمد وقتی کودک بودم، تابستان‌ها هر سال در سفر می‌گذشت؛ همان سفرهایی که خیلی هم دوستشان نداشتم.

و چه تجربه‌های جذابی نصیبم می‌شد، بی‌آن‌که آن زمان از اهمیتشان چیزی بدانم.

ما هر سال ییلاق و قشلاق می‌کردیم.

سه ماه تابستان می‌رفتیم نصرآباد؛ همان ییلاقمان بود.

اول پاییز هم برمی‌گشتیم تهران؛ که می‌شد قشلاقمان.

توی آن روستای سبز و قشنگ، خودبه‌خود با سگ و گربه بازی می‌کردیم.

به غذا خوردن بزها و بزغاله‌ها نگاه می‌کردیم و از خر و الاغ سواری می‌گرفتیم.

همه‌چیز البته با نظارت بزرگ‌ترها.

توی باغ وول می‌خوردیم و با دست خودمان سیب و آلو و آلبالو و گلابی و شاتوت می‌چیدیم.

موقع دروی گندم، وقت چیدن علف، حاضر و ناظر بودیم.

از بوی ساقه‌های گندمِ خرمن‌شده و علف‌هایی که چیده و خشک می‌شدند، مست می‌شدیم؛ بی‌آن‌که هیچ‌کدام به نظرمان خاص و بدیع بیاید.

در حوض نه‌چندان عمیق و وسیعِ وسط حیاط آب‌تنی می‌کردیم و هم‌زمان از بوی نان تازه‌ای که از مطبخ می‌آمد، سرخوش می‌شدیم.

دور و بر کندو نمی‌چرخیدیم، مبادا نیش زنبورها نصیبمان شود.

و به وقتش منتظر نوشِ شیرینِ شهدی بودیم که ملکه و کارگرهایش آن را به عسلی خوش‌بو و خوش‌مزه تبدیل می‌کردند.

چقدر از مسافرت‌های هرساله ناراضی بودم.

سفرهایی که آن روزها خیال می‌کردم فقط از من وقت می‌گیرند، اما امروز می‌فهمم توشه‌ی گران‌بهایشان نشاط، آگاهی و شناخت بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *