به خانه من خوش آمدید

قصه های شهیندخت در مسیر کارآفرینی (قسمت دوم)

سلمان بدون هیچ دلیل قانع کننده‌ای ناگهان در یک عصر زیبا و سرد و پر نشاطِ اسفند ماهی تصمیم گرفت که کسب و کار خودش را راه بیندازد و مستقل شود.

او مردی ماهر و با فراست بود و البته بسیار موفق در سالهای اولیۀ شروعِ به کارش.

بیل گیتس معتقد است:

«موفقیت» یک معلم بد است، او افراد با هوش را قانع می‌کند که هیچ وقت شکست نخواهند خورد.

 

شهیندخت و سلمان دو سالی بود که ازدواج کرده و از شهر آبا اجدادیشان به تهران آمده بودند حالا یک پسر کوچولو داشتند که هشت ماهش بود.

آنها هر تعطیلی که به دست می‌آمد، به شهر و دیارشان می‌رفتند.

امتحانات پایان ترم انجام شده و شهیندخت از بیست و هفتم اسفند تعطیل است.

حالا،

شیشه های خانه برق می‌زنند،شهین ملافه های تمیز را روی بالش ها می‌کشد و  توی آشپزخانه  شام را آمادۀ خوردن می‌کند، سبزی پلو ماهیِ زود هنگام، شام امشبِ شهیندخت و سلمان است.

توی قابلمه دیگری سراجاق، مقداری سمنو در حالِ خوردنِ قُل‌های آخرش است.

با اینکه سال تحویل تهران نیستند، شهیندخت همه مراسمات آخرِ سالِ کهنه و اولِ سالِ نو را در خانه خودش اجرا می‌کند و سپس عازمِ سفر نوروزی می‌شوند.

او امسال خوشحال تر از هرسال است.

مدیرِ مدرسه روز آخرِ کاری، او را خیلی تشویق کرده و عیدی مخصوصی هم به او داده بود.

کارت بانکی که والدین بچه ها به عنوان تشکر از همراهی و آموزش های بسیار دلسوزانه و پر ثمرِ شهیندخت به فرزندانشان به عنوان عیدی برایش تدارک دیده بودند.

این دبستان در منطقۀ مرفه‌ای واقع نبود، لیکن مردم قدر شناسی به عنوان اولیاء دانش آموزان را شامل می‌شد.

بیست و نه اسفند ساعت نه صبح قطاری که حاملِ شهیندخت و سلمان و صدرا کوچولو بود به سمت شهر یزد به حرکت در آمد و اینطوری سفر نوروزی آغاز شد.

این زوج می‌دانستند این روزهای تعطیلی مثل برق و باد می‌گذرد.

به چشم بر هم زدنی دهم فروردین می‌رسد.

شهیندخت:

بیا دو روز زودتر برگردیم خونمون.

می‌خوام واسه روزِ اول کاری، آماده باشم.

سلمان:

چه عجله ایه؟؟

شهیندخت:

خودتم باید بری کارگاه.

با شنیدن این جمله برقی در چشمان سلمان درخشید و گفت:

من دیگه تو اون کارگاه کار نمی‌کنم شهین.

شهیندخت:

یعنی چی «کار نمی‌کنم»؟؟

جای بهتری پیدا کردی؟

سلمان:

نه بابا، تو این فکرم از امسال کارگاه خودمو بزنم.

فکرشو بکن با مهارت و آوازه‌ای که من توی کارم دارم، چه پولی میره تو جیبمون.

شهیندخت چیزی نگفت، دلش شور افتاد.

او از سلمان محافظه کارتر بود، هزاران سؤال توی ذهنش طرح شد.

با کدوم پول کارگاه اجاره می‌کنه؟؟؟

چه جوری وسایل کار و مواد اولیه تهیه می‌کنه ؟؟؟

بعد هم با خودش گفت:

این تخیلات وقتی برگردیم تهرون تموم میشه.

 

این تخیلات به پایان نرسید. سلمان به زعم خودش کارآفرینی کرد و شکست شد نتیجۀ کارش.

با پولی که از چند نفر قرض گرفت و وام سنگینی که با ضمانت برادرش دریافت کرد، کارگاهش افتتاح شد و تقاضاهای زیادی برای انجام کار به سویش روانه.

ایده‌هایش مثل همیشه همراهش بودند، اما کارها آن طور که فکر می‌کرد پیش نمی‌رفت.

دوسال به سختی گذشت، اتفاقات ریز و درشتی از سرِ سلمان و کارگاهش در این دو سال گذشته بود.

باز هم روزهای قشنگ اسفند ماه بود.

اما قسط‌های وام عقب افتاده بودند، کار سلمان به جاهای بدی کشیده بود، به هر طرف می‌چرخید به درِ بسته می‌خورد.

بالاخره تسلیم شد کارگاه را به صاحبش واگذار کرد.

وسایل و ابزار کار را فروخت، حالا او ماند و کوهی از بدهی و طلب‌کارهایی که با سند و بی سند پولشان را مطالبه می‌کردند.

همه شان هم مهربان نبودند بعضی شان حکم بازداشتش را گرفتند و چند صباحی سلمان فراری و آواره شد.

اتفاقات ناخوشایندِ کاری، زندگی شان را کاملا از ریخت انداخته بود.

نوبت شهیندخت بود.

با ضمانت مدیر مدرسه اش وامی گرفت و شرِ تعدادی از طلبکاران را از سرِ همسرش کم کرد، تنها تعدادیشان.

زندگی‌شان شده بود فیلم فارسی.

دلخوری و ناراحتی و از خود گذشتگیِ فراوان شهیندخت.

ابراز و احساسِ ندامتِ سلمان.

و ایجاد آرامش قبل از طوفان در زندگی نوپای آنها.

ابن روزها نزدیک تولد سه سالگی صدرا بود.

شوهری که بیکار و گرفتار بود و چرخِ زندگی که باید می‌چرخید و زنی که تنهایی زورش به چرخاندنِ چرخ نمی‌رسید.

دیگر توان زندگی در شهر گرانی مثل تهران را نداشتند، روی برگشتن به شهر آبا اجدادیشان و شنیدن حرف و حدیث های پشت سر را جلوی رویشان هم به همچنین.

دلسوزی نزدیکان مهربان و نیش زبان حسودان را تاب نمی‌آوردند.

با همفکری، شهرِ دیگری برای زندگی برگزیدند.

آب و هوای شمال کشور برایشان همیشه جذاب بود.

در سالهای گذشته، سفرهایی به بندرترکمن داشتند، به میزبانی دوستِ دوران سربازیِ سلمان.

عاشق آداب و رسوم و حال و هوای شهر شده بودند.

تصمیم بر این شد که بروند و در بندرترکمن از زیر صفر زندگی را شروع کنند.

امتحانات پایان سال تحصیلی مصادف شد با موافقت اداره، در خصوص درخواست انتقالی شهیندخت.

کوچشان آغاز شد، حالا سلمان می‌دانست اگر فردی در رشتۀ به خصوصی مهارت داشته باشد، شرط لازم را برای کارآفرینی دارد، ولی شرط کافی را نه.

کارآفرینی ابعاد گوناگونی دارد، بُعدِ تخصص، تنها یکی از آنهاست و کارآفرین باید به همۀ ابعاد مشرف باشد.

به گفتۀ جف بزوس؛

«ایده» داشتن ساده است اما اینکه بتوانی آن را به یک محصولِ موفق تبدیل کنی، بسیار دشوار است.

 

 

 

 

 

 

 

 

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *