داستان امروز که یک روز پاییزی و عالی است را برایتان بگویم یا اعترافاتم را.
یعنی انسان اینطوری می تواند در فاصله نوشتن یک عنوان تا اولین خط از متن اصلی، تصمیمش عوض شود.
امروز یک بیست و سوم مهر ماه زیبا و دل انگیز بود، می گویم بود چون دیگر چند ساعتی بیشتر به بیست و چهارم نمانده است.
و اینک اعترافاتم:
در دومین اعتراف شگفت انگیزم به حضورتان عرض کنم که اصلا و ابدا اعتراف نباید خارق العاده و شگفت انگیز باشد برای جلب توجه
نه خیر
همین که یک نفر دلی و «بیخوددرگیری»اعتقادات قبلی را که روزگاری بهشان معتقد بوده کنار گذاشته و دارد برای عدهای از دوستان دیده و ندیده اش میگوید که به چه چیزهای بهتری معتقد شده است، شاید که کار گشا و راهنما باشد، کافی است.
وگرنه من که نیامدم بگویم دیگر زین پس قهوه نمی خورم یا اینکه بستنی سنتی با خامه و زعفران دوست ندارم.
خیر من اعتراف می کنم که بیشتر از انجام کارها،یعنی وارد فاز عمل شدن، بوسیله ایده پردازی،دوپامین لازم را در مغزم ترشحانده و شروع کار را به روز دیگری و موقع دیگری موکول کرده ام.
اصلا هم به شما توصیه یا نصیحتی ندارم.
اصلا به من چه 🙂
شما بروید هر روز یک ایده جدید از خودتان در آورید و همین طوری بی عمل مثل زنبور بی عسل بمانید.
اگر هم خواستید اینطوری رفتار کنید باشد مهم نیست، فقط بروید و نوشته های هر روز ست کادین را از نظر بگذرانید.
امروز ست کادین گفت:
اگر یک ملیون فالوئر در توئیتر دارید، یعنی نود و نه و نه دهم درصد از مردم توئیتر شما را نمیشناسند و در صد فالوئرهایتان صفر درصد است.
اگر کتابی بنویسیم که یک ملیون جلد از آن به فروش برسد یک کتاب پر فروش است و در عین حال به دست بخش بسیار کوچکی از جمعیت کشور (در اینجا آمریکا) میرسد حدود یک درصد.
اما توجه کنید، چیزهای خیلی اندکی وجود دارند که تا به حال به سهم یک درصد از بازار دست یافته اند.شما به «همه» احتیاج ندارید. در واقع سگ دو زدن برای به دست آوردن «همه» احتمالا شما را از رسیدن به یک نفر هم باز می دارد.
پس همان حدود صفر درصد کافی است.

آخرین دیدگاهها