به خانه من خوش آمدید

من یک آفتابه قرمز پلاستیکی بیشتر نیستم

تاپ تاپ تاپ

این صدای نواخته شدنِ در ، یعنی کسی که در را می‌زند چندان جوان و قوی نیست.

دختر کوچولو از اتاق بیرون می‌آید و دمپایی‌های نارنجی سر بسته را که رویش عکسی نقش بسته به پا می‌کند و تند تند فاصله میان اتاق و درِ خانه را در حیاط طی می‌کند، تا به در برسد، با صدای کودکانه می‌پرسد، «کیه؟»

زن جوان تویِ درگاهی اتاق ایستاده و دخترش را زیر نظر دارد،و قربان صدقۀ لحن کودکانه‌اش می‌رود و با شنیدن صدایی که از پشت در می‌آید، تقریبا مطمئن می‌شود که مادرِ مهین خانم همسایه سمت چپی در را کوبیده، و با خود نجوا می‌کند:

«یعنی چیکار داره»

دخترکش دیگر در را گشوده و پیرزن حالا وسط حیاط ایستاده و با صدایی که به زور شنیده می‌شود شروع به صحبت می‌کند:

«می‌دونم هنوز اون بیست لیتری نفتی که گرفتیمو پس نیاوردیم، اگه دارین یه هشت لیتر به ما نفت بدین، همین روزا همه رو با هم برمی‌گردونیم.»

و ادامه می‌دهد:

« معمار این روزا خیلی سرش شلوغه، وضعِ نفتم که دیگه خودتون می‌دونین خرابه، مهین تازه رفته کوپنا رو گرفته و همین روزا میرن نفت می‌گیرن، تازه معمار می‌خواد یه صد لیترم نفت آزاد بخره، اینا جمعیتی‌ان، هر کدومشون یه ورِ خونه سرشون گرمهِ، همه جارو باید گرم نگه‌دارن و ……

معمار نامی است که داماد پیرزن را می‌نامند، حُکمَاً به این خاطر که شغلش ساخت و ساز است، خانۀ خودشان را هم خودش معماری کرده است البته این‌ها اطلاعاتی است که تازه‌گی به دست آورده‌ام.

زنِ جوان میانِ حیاط ایستاده و دخترِ کوچولویش با موهایِ خرگوشی و چتری های پرپشت، در حالی که با دستِ راستش بند شلوارِ پیش بندی‌اش را روی شانه، سرِ جایش قرار می‌دهد با دستِ دیگر کمرِ مادرش را محکم گرفته و مادر هم در حالی که با دقت به حرف‌های پیرزنِ همسایه گوش می‌دهد با دستِ راستش دخترکش را به خود می‌چسباند و مو ها و گوشهای دختر کوچولویش را نوازش می‌کند.

«برو عزیزم برو تو اتاق پیش برادرت ببین گوشات یخ کرده، سرما می‌خوری مامان»

دختر کوچولو با دلخوری در حالی که برف های تلمبار شدۀ گوشۀ حیاط را با پاهای کوچولویش له می‌کند به سمت اتاق می‌رود.

ظرفِ نفت را از دست پیرزن می‌گیرد و زیر شیر تانکرِ نفتِ کنارِ حیاط می‌گذارد و همان طور که لبخند صورتش را پوشانده پیرزن را به اتاق دعوت می‌کند:

« هوا خیلی سرده بفرمایین تو.»

پیرزن اما قبول نمی‌کند و به ادامۀ حرفهایش در بارۀ کمبودِ نفت و اینکه چقدر کارش در خانه زیاد است و دیگر پیر شده و زود خسته می‌شود، می‌پردازد، دقیقاً مدت زمانی مقابل با پر شدنِ یک نفت‌دان کوچک هشت لیتری.

در همین اثنا صدای کودک هفت هشت ماهه، از اتاق شنیده می‌شود مادر سرش را به سمت اتاق بر‌می‌گرداند.

حالا پیرزن نفت‌دانِ پُر به دست، دارد از در حیاط خارج می‌شود و زنِ جوان نیز به سمتِ اتاق می‌دود.

ورود زن به اتاق و ساکت شدن کودک مصادف است.

ساعتی بعد  دختر کوچولو در حالی که کاپشن به تن کرده و کلاهِ بافتنی و شال گردنش را که کارِ دستِ مادر است بر سر و گردن دارد از اتاق خارج می‌شود و چکمه‌هایش را با سعی فراوان به پا می‌کند.

مادر نیم چکمه‌های ساق کوتاهش به پا با ژاکت بافتنی دست‌بافی که روی بلوز و دامنش کشیده است از اتاق بیرون می‌آید.

دیروز داشت برای دوستش منیژه تعریف می‌کرد ژاکت را دوم دبیرستان که بود برای خودش بافته، با چه ذوقی و خیلی زود هم از آن سیر شده، بنابراین دوباره با کلاف های شیری رنگ یک ژاکت دیگر که به نظرش با کلاس‌تر و شیک تر از این یکی بود می‌بافد.

بافتن برایش آسان بود مثل درس خواندن، چه حیف که دومی یعنی درس را نیمه کاره رها کرده بود،امتحانات ثلثِ سوم، سال سوم دبیرستان و اردیبهشت خوش رنگ و بو،سالی پر از خاطره برای او.

بهار و تابستان که گذشت اول مهر که مدرسه ها باز شد او دیگر متأهل بود.

بعد از دیپلم، کنکور و درس را به گوشه‌ای وانهاده و به این خاطر یک خود سرزنشی همیشگی همراهش بود.

بخشی از دانسته‌ها را من از صحبت‌های هر روزۀ زنِ جوان با خودش فهمیده‌ام، وقتی که حیاط را جارو می‌کند، انگار گذشته‌اش را مرور می‌کند.

روسری کرکی و روترش چادر طرح و نقش‌دارش را سر کرد و کودک هشت ماهه را در شال و کلاه و بافتنی‌هایی که دو سال پیش این موقع تن دخترکش می‌کرد، پیچید و سه تایی از خانه خارج شدند.

سال اولی که به این خانه آمدم، در یک غروبِ سردِ زمستان، شاهدِ ماجرایِ فوق بودم، در حالی که به  آبهای درونم فکر می‌کردم،  که مدت  سه روز می‌شد کامل یخ بسته بود و تنها در میانه روز به سبب دست نوازشِ خورشیدِ اوایل دی ماه، فقط کمی از یخ‌ها به آب تبدیل می‌شد فقط کمی.

من از بهار به این خانه آمده و عضوی از اعضای این خانواده شده بودم.

جای تعجب نیست الان که سه سال از اولین دیدارم با زن جوان و همسر و فرزندانش می‌گذرد این قدر به آنها دلبسته باشم.

همین اول کار بگویم من یک آفتابه قرمز پلاستیکی بیشتر نیستم بله آفتابه پلاستیکی.

خدا می‌داند روز اولی که در کارخانۀ ساخت وسایل پلاستیکی به وجود آمدم چقدر به خودم افتخار می‌کردم.

حالا هم مایۀ افتخار خودم هستم ولی نه به اندازۀ روز اول.

من با مقداری پلاستیک و یک دستگاه که قالب و شکل مرا شامل می‌شد بوجود آمدم. این گونه که پلاستیک ذوب شده را درون قالب ریختند و من شکل گرفتم.

یک نفر هم آن جا نشسته بود تا اضافات مرا جدا کند وبشوم یک آفتابۀ قرمزِ خوشگل.

اینها که می‌گویم البته ارتباطی به داستان زندگی من ندارد، علی الخصوص این روزها که سوراخ سوراخم، دسته‌ام کلاً دارد کنده می‌شود و یک سوم حجم آبی که در ابتدا در خود جای می‌دادم را نمی‌توانم نگه دارم.

روزگار چه کارها که با آدم نمی‌کند؛ ببخشید با آفتابه نمی‌کند.

آن روزهای جوانی بر ابرها سیر می‌کردم.

با حالِ خوشی از کارخانه خارج شدم، با هم‌قطاران دیگرم از هر نوع و گونه.

ما را به انبار بزرگی منتقل کردند، سپس در آنجا تقسیم شدیم بین فروشگاه‌های مختلفِ شهر.

مرا و برخی دیگر از دوستانم، دم درِ یک فروشگاهِ وسایلِ پلاستیکی پیاده کردند و ما شدیم جزئی از وسایل فروشگاه.

فروشگاه پلاستیک فروشی در منطقه‌ای تازه‌ساز و نه چندان مرفه شهر قرار داشت.

آن روزها اوضاع اقتصادی عمومِ مردمِ آن منطقه، در حد متوسطی بود.

صاحب فروشگاه هر روز صبح می‌آمد و مغازه‌اش را باز می‌کرد، صندلیِ ارج قدیمی را پشت میزِ کهنه‌ای می‌گذاشت و می‌نشست به تماشای رهگذران و در انتظار مشتریان.

در طول روز آدمیانی به عنوان مشتری گهگاه چند نفری و گاهی تک تک می‌آمدند و همۀ مغازه و محتویاتش را از نظر می‌گذراند.

گاهی هم کسی خریدی می‌کرد و می‌رفت.

یک نفر لگنِ صورتی رنگِ متوسطی می‌خرید برای پاک کردن سبزی، آن یکی سبدی می‌خواست که دو کیلو برنج را بتواند بعد از جوشاندن در آن آبکش کند و سومی توپ پلاستیکی راه راه سفید و قرمزی می‌خرید برای پسر کوچکش.

در یکی از همین روزها، مرد جوانی آمد مرا از سر جایم برداشت و با دقّت به من نگاه کرد.

من به آفتابه‌گی خودم مطمئن و از بابتش خرسند بودم لاکن خودم را جسم ساده‌ای می‌پنداشتم .

این همه وارسی از سوی مرد جوان برایم بدیع بود.

پس از دقایقی من در دستان آن مرد به سوی محل جدید زندگی‌ام در حرکت بودم.

رفتیم و رفتیم تا به مقصد رسیدیم.

درِ خانه که باز شد حیاط خود نمایی می‌کرد.

در گوشۀ سمت راستِ حیاط تانکر آبی قرار داشت و در سمتی دیگر تانکر نفت کوچکی،

اما توالتی که در سمت چپ حیاط بود بیش از دیگر چیزها نظرم را به خود جلب کرد شاید چون می‌پنداشتم جای من قطعا همان جاست، البته اشتباه می‌کردم.

ساکنین این خانه چهار نفر بودند یک زن و مرد جوان و دو کودک کوچولو و زیبا،  یکی دختر وآن یکی پسر.

دخترک دو سه ساله به نظر می‌رسید و پسرک تنها چند ماهی از تولدش می‌گذشت.

صاحبانم مرا در کنار تانکر آب گذاشتند.

روشن بود من وظیفه همیشگیِ خودم را در این خانه بر عهده نخواهم داشت.

گلاب به رویتان، همگی خوب می‌دانید کدام وظیفه را می‌گویم.

کارهایی که اینجا بر عهده‌ام بود بسیار دلخواه و خوشایند بودند.

اغلب پر از آب خنک می‌شدم برای آب دادن به گلدان‌ها،

«دخترم ظرف آب جوجه ها رو پرکردی»

بهار و تابستان که جوجه ها زنده بودند این جمله را بارها می شنیدم.

جوجه های طلایی زیبا که خیلی هم عمرشان به دنیا نبود.

وظیفۀ من و دخترک پر کردن ظرف آبشان بود.

همین طور شستنِ دست‌های کوچولویش بعد از تاب‌بازی، حالا که می‌خواست چیزی بخورد.

و البته برای آب پاشی حیاط قبل از جارو.

خانم خانه بسیار به من علاقه داشت. هر روز مرا پر از آب می‌کرد آبها را راه راه و بسیار منظم روی خاک حیاط می‌ریخت حالا مدتی می‌ایستاد تا نمِ آب خاک را سنگین کند سپس همه جا را جارو می‌کرد این طوری حیاط می‌شد آب و جارو.

هنگام غروب در فصل بهار وقتی لامپهای حیاط را روشن می‌کردند این خانه قسمتی از بهشت بود.

اغلب روزهای چهارشنبه زن جوان یک سطل بزرگ فلزی را که بعدها فهمیدم ماشین لباسشویی دستی است به حیاط   می‌آورد و با شلنگ از شیر آب پرش می‌کرد، بعدش هم لباسها به نوبت شسته می‌شدند.

گاهی در میانۀ شستشوی لباس ها پر از آب گرمی می‌شدم که از کتری سویم سرازیر شده بود واسطی بودم بین کتری و لباسشویی.

سه سالی که از ورودم به این خانه می‌گذشت، اطلاعاتم بیشتر از یک آفتابه بود.

روزهای هفته را می‌شناختم.

صبح‌ها اغلب منیژه، خانم مهربان همسایه می‌آمد با یک زنبیل بزرگ قرمز.

«دارم میرم سبزی بگیرم تو چیزی نمی‌خوای»

«نه وقت پاک کردنش رو ندارم»

همسایه ها را می شناختم، می‌دانستم هر کدامشان چند تا بچه دارند بچه‌هایشان چند ساله‌اند و چه دغدغه‌هایی دارند.

نازنین زبانش می‌گرفت.

امیر شب ادراری داشت.

جمیله و شوهرش چند سالی بود که برای بچه‌دار شدنشان به هر دری می‌زدند.

و قص علی هذا

 

 

کودکان خانواده حالا بسیار چالاک و پر جنب و جوش بودند .

اغلبِ روزها کمی مانده به غروبِ خورشید، بعد از آب و جاروی جانانۀ حیاط، بچه ها با شور و شوق به بازی و جست و خیز می‌پرداختند.

گاهی مرا هم به بازی می‌گرفتند، پر از آبم می‌کردند و به گل های لاله عباسی باغچه آب می‌دادند و بعد گلها که بازمی‌شدند، دانه دانه‌شان را می‌کندند و بازی بازی همه آنها را دور حیاط می‌ریختند.

روزگار می‌گذشت و من عمری را می‌گذراندم .بچه ها بزرگ و بزرگ تر می‌شدند و آفتابه شان پیر.

به فراخور مدل زندگی‌ام سقفی روی سرم نبود و جسمم از پلاستیک بود.

تابستان‌ها هر روز از ابتدایِ طلوع تا انتهایِ غروب، خورشید را توی سرم حس می‌کردم.

زمستان‌ها هم داستان خود را داشت.

باید سرما و برف و یخبندان مهیب را از سر می‌گذراندم.

کم کم چند سوراخ ریز این طرف و آن طرف هیکل خوشگلم بوجود آمده بود .

پر از آب می‌شدم اما پر نمی‌ماندم .

تا اینکه یک روز وقتی مرد می‌خواست دست‌های پسر کوچکش را بشوید و شیر آب حیاط یخ زده بود، از همسرش خواست که آفتابه‌ای آب برایش ببرد.

زن در حالی که مرا پر می‌کرد گفت:

« باید یکی نوشو بخریم ، این دیگه مثل دل و جگر زلیخا سوراخ سوراخ شده»

مرد خندید و گفت:

«این که خیلی خوبه با دل و جگر زلیخا دست و رو می‌شوریم.»

 

 

8 پاسخ

  1. عالی بود دوست عزیز
    قلم شیوایی دارید.
    پیشنهاد من روی اسم داستان است که می ‌توانست به جای یک جمله فقط عبارت ( آفتابه قرمز) و یا….باشد.
    برای شما موفقیت‌های روزافزون را خواهانم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *