
بعد از خواندن جستارِ «نوستالژی» محمد قائد، حتی به خاطرات خوشِ ایامِ بی خیالی و شادیِ قدیم هم شک میکنی.
راست راستکی بود یا خیالی در خیال.
مطمئن نیستی،
فقط به یک چیز ایمان داری، اینکه بعضی از غش غشههای خندهای که از ته دل بر میآمدند واقعی بودند.
خاطرات را هیچ جوره، نمیتوانی بپیچانی.
آدمیانِ بسیاری جز خودت، در این خاطرات با تو سهیمند.
مثلا آن روز را یادت میآید؟
همراهِ فامیلِ نزدیکی که بیشتر حکمِ دوست را داشت، و آن روز مهمانتان بود، میرفتید چرخی در خیابانهای اطرافِ خانه بزنید.
او حوصله نداشت پسر یک سالۀ تپلی مپلیاش را تمام راه بغل کند.
درست پشتِ درِ خانه، توی پاگرد پله هستید که چشمتان به کالسکۀ دختر کوچولوی طبقه سومیها میافتد.
دوستت پیشنهادِ بردن کالسکه را میدهد،آن هم بدون اجازه صاحبش.
استرس و هیجانِ اینکه همسایۀ مهربان و همیشه آرام، با دیدن جای خالیِ کالسکه، عکسالعملش چیست یک طرف،
اینکه مادرِ کودک بلد نبود کالسکه را درست، بازکند و بچهاش را در آن جای بدهد و به سر کوچه نرسیده، بچه را در کالسکه دیده بودی که دستها و پاهایش شکلِ ضربدر به خود گرفته بودند و حتا لُپها و لبهایش هم انگار در هم فرو رفته بود ولی صدایش در نمیآمد که نمیآمد از طرف دیگر؛ مثل نارنجکی از خنده به جانتان پرتاب میشد.
خندهای که شروعش با شما بود و پایانش با خدا.
آن روز گرم و زیبایِ مرداد ماهی، تو و دوستت آنقدر خندیده بودید، که اشک تمام صورتِ جوان و شادابتان را پوشانده بود و زمین و آسمان را از پشتِ پردۀ اشک تار میدیدی.
آن دقایق، انگار هیچ مهمِ دیگری وجود نداشت برایِ اندیشیدن.
اینها خاطرات واقعی و ساده و بینمکی هستند و میخواهند دلایلِ آن همه خنده را شرح دهند.
خاطراتی که همیشه مهربانانه با وزیدنِ یک نسیم یا سرازیر شدن عطر یک غذا در خاطرت مینشینند .
هنگام به یادآوری خاطرات زمان آسان به عقب بر میگردد.
اتفاقاتِ سالهای دورتر هم از بایگانی خارج میشوند.
آن روزهای شادی و خوشحالیِ بیدلیل.
خندیدن با خواهرهایت، دلیلِ مهمی لازم نداشت.
سوژه می توانست یک رنگ و یک مدل بودنِ لباسهایِ هر چهار تا پسر و دخترِ فلان فامیل باشد.
و تصویرساری و توصیفِ صحنهای که پدر و مادر آن خانواده هم مثل بچهها و یک رنگ و یک مدل با آنها لباس پوشیدهاند.
همین دلیلی میشد برای قهقههای شما.
اغلب مادر بعد از شنیدنِ صدای قهقهههای دلنشینتان میگفت:
«بچه ها این قد نخندین»
بعد هم وِردِ شعر گونهای را یادتان میداد که بخوانید و خودش هم زیر لب میخواند به این مضمون:
«خنده سرِ خنده دشمن پراکنده هفت تا صلوات کفاره خنده»
برای رفع نحسی، باید پشت بندِ این ابیات هفت تا صلوات هم میفرستادید.
و دوباره از بابت این شعر و صلواتها هم غش غش میخندیدید.
نمیدانستی کفاره یعنی چه،
خنده چرا نخس است،
خنده و دشمن چه ربطی به هم دارند،
و اینکه دشمن اصلا کیست و چیست.
……………
تابستانها سوژه برای خندیدن بیشتر مهیا میشد.
عصرهای گرم و نارنجی، زنگ خانه به صدا در میآمد.
دوستی قدیمی که سالها پیش همسایهتان بود با خواهر و مادرش، حتا دوستش، که مهمانش بودند، میآمدند خانۀ شما.
عادی بود که مهمانش را برداشته و آورده خانۀ شما مهمانی.
درکنار وسایل پذیرایی که تشکیل میشد از میوۀ نوبرانهای و چای و شربتی، همان دوست قدیمی میگفت:
«ببینم دیشب آبگوشت نداشتین؟»
بانگاهی به مادرت،
و ادامه میداد:
«گوشت کوبیدهای چیزی تو یخچال نمونده با یه تیکه نون برام بیاری، ضعف کردم،دستت درد نکنه دختر»
بعد چشمکی به تو میزد و لبخندی؛ و تو هم لبخند تحویلش میدادی.
میرفتی تا سفارشها را بیاوری و تا بیایی، صدای خنده غش غش بود که از اتاق بلند بود و تو در این تفکر؛
«یعنی مامان الان داره خنده سرِ خنده میخونه توی دلش؟»
سینی به دست واردِ اتاق که میشدی میفهمیدی که سوژه خنده اصلا هم عجیب و غریب و ناب نبوده.
مثلا داستانِ اتفاق سادهای که موقع برگشت از خریدِ لباس، سرِ گرفتن ماشین افتاده بود و نابلد بودن راننده.
و یا شعری قدیمی و آهنگی.
………………
عالِمی می گفت سن و سال عاملِ ایجاد احساسِ رضایت، در مواجهه با نعمتهای اطرافمان است.
میگفت گل همان گل است.
به وقتِ جوانی، بویاییِ جوانت آن را نیکوتر استشمام میکند و با گذر عمر ضعف بویایی، شمیم گل را درک نمیکند و تو میگویی،
گل هم گل های قدیم.
این همه گل در دو سطر خندهدار نیست؟؟
دارم غش غش میخندم، چرا که امروزه به ماریجوآنا هم میگویند گل.
به هر حال؛
دنبال وجه تسمیهی گل و شمیم گل و غش غشِ خنده نباشید.
شاید؛
همانطور که برای طراحیِ یک کمپینِ فروش کپیرایتر و دانشِ کپیرایتینگ لازم است و تبلیغات، برای خندان و خندیدن نیز باید دست به دامن طنز فاخر شویم.

2 پاسخ
سلام شکوهجان.
قبل از اینکه متنت رو بخونم در وبینار از خودت شنیدم. دیگه استاد نظرش رو گفت و اونقدر بهبه و چهچه کرد که حسادتِ خون من..!
من که واقعاً لذت بردم ولی اینکه پرسیده بودی داستان هست یا جستار فکر کنم جستار بود. باز هم باید از اهلش بپرسی. من زیاد وارد نیستم.
حالا برم بعدی رو بخونم.
خدا ازت نگذره اگه اونم به خوبی این باشه.🤣🤣🤣
سلام زینب جان
شاهین جانِ کلانتری استاد تمام هست در ایجاد انگیزه برای نوشتن.
موافقی؟
هم از او سپاسگزارم و هم از شما برای توجهت.
و نظرِ طنزآمیزت عالیه عزیزم.