
برنامه ریزی کرده بودم بعد از صبحانه بروم آزمایشگاه و خرید سس الویه.
البته بعد از اینکه مقدمات ناهار را آماده کردم که مشخصا سینه مرغ و تخم مرغه و ….
اما ساعت نه و نیم در حال خریدن مرغ بودم به همراه همسر جان ، در میدان تره بار.
شب عید است شلوغی را دوست دارم.
مردم با هیجان در جنب و جوشند امیدوارم خوشحال هم باشند.
به خانه برگشتیم آماده کردن ناهار و بعد تمیز کردن گندم و ماش برای سبزه و سمنو.
حاضر شدم و به طرف کلینیک عازم، در هر موقعیت برنامه های از پیش ریخته شده را باید جدی گرفت.
بعد از آن هم به باشگاه رفتم برای پیاده روی و سپس برگشتن به خانه.
از نوشتن صفحات صبحگاهی امروز خبری نبود .
وبینار چهاردهم اسفند را کامل شنیدم و در تفکرم برای نوشتن یک جستار با معنا و پر طمطراق .
امروز از خواندن هم بی نصیب بودم.
تا موقع خواب باید مرغهای تکه تکه و تمیز شده را بسته بندی کنم.
امروز تلویزیون تماشا کردم با مادر و دخترم تماس تلفنی داشتم و از تماس تصویری با خواهرم و پذیرایی از پسرم لذت بردم.
در انجام تکالیف داستان نویسی و تمریناتش کوشاتر خواهم بود فردا.
فردا را از الان دوست دارم و برنامه ریزی کرده ام.
آن ابرهای سفید و آسمان آبیِ حک شده در تصویریعنی بهار.

4 پاسخ
درود بر شما
لذت بردم از این روایت
موفق باشید
متشکرم از محبت شما
کوتاه و قشنگ
متشکرم زینب جانم