امروز بیست و نهمین سوم بهمنی بود که خجسته و دلشاد به جشن و شادی گذشت و پایکوبی .
به مناسبت زاد روز مهران مهربانم .
سوم بهمنِ سال هفتاد را جز من خیلی ها خوب به خاطر میآورند.
چه برف و سرمایی را آن روزها تجربه کردیم
پسر کوچولوی من از سه بهمن تا یک ماه چه با شهامت با حوادث جنگید تا بماند و بشود یک دانا در امور معماری، یک استاد دانشگاه.
……………………………
ساعت از دوازده گذشت و سوم بهمن آغاز شد بیست و چهار ساعت پیش.
فکر کارهای در حال انجام و به انجام رسیده نمی گذاشتند که چشمان من به دستور مغزم پاسخ مطلوبی بدهد. پس من تا پنج صبح دیروز ناچار بیدار بودم.
الان مسرور از برنامه های به ثمر رسیده باز با یک چشم خواب و یک چشم بیدار تایپ میکنم .
داستان سوم صد داستان هم کمی مانده تا ارسال در تارنما .
این کمی را می گذارم برای فردا، وقتی خورشید بارِ دیگر به آدمیان افتخار تابش داد .

آخرین دیدگاهها