اینجا شکوه شش روزشه و براش سرمه کشیدن
هر کس قصهاش از زمانی آغاز میشود.
آغاز قصهی من از نوزده اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و چهل و پنج هجری شمسی حوالی دوازده ظهر است.
مطمئنم که منحصرا محض قرتی بازی، درست میانِ قشنگ ترین روزهای فصل بهار و قشنگترین ماه سال (اسماً و رسماً) به زعم من، پا به این جهان نهادم.
تا آنجایی که یادم میآید، واضح آن روز در خاطرم نیست، پس هر چه زین پس میخوانید خاطراتِ اطرافیانِ مهربانی است که آن روز را خوب به خاطر میآورند.
القصه برایم نقل کردهاند که دختری سیه چشم و سیه مو و به اندازهی کافی زیبارو و به حد مطلوبی تپلی مپلی بودهام.
اینجا شکوه سه ماههاس و از گرما کلافه
حاشا و کلّا که من از خود راضی باشم.
و اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکّرشکّنِ شیرین گفتار چنین نقل کردهاند که:
در آن روز بهاری، به روال هر روز، پدر جانِ جوانم برای انجام امور روز مرهیِ شغلی، که از قضا آن روز رفتن به چوبفروشی بوده، صبحِ زود از خانه خارج میشود.(نکتهی تقریبا واضح: پدر به شغل شریف نجاری مشغول بودهاند)
قبل از رفتن ولی از مامان جانم، احوالاتش را جویا میشود.
ولی انگاری هنوز، من نشانهای در خصوص تولدم به مادر نداده بودم.
سرتان را درد نیاورم ساعت هفت و نیم صبح پدر میرود پی کار و بار.
با اینکه من نه ماه تمام در راهِ آمدن به این دنیا تمام مراحل را با دقت از سر گذرانده بودم و شش ماههای چیزی نبودم، اما در آخرین ساعات از صبوری خبری نبوده و با عجلهی تمام و سرعت بی نظیر خودم را به این دنیا رساندهام.
_می خواستم بنویسم به این دنیای زیبا، لیک از آن جایی که شاید کسی بیاید و این مطلب را بخواند و خیلی اعتقادی به زیباییِ جهان نداشته باشد، بهتر آن است که مکنوناتِ قلبیام را برای خودم نگهدارم.
اینجا خانهی من و درش به روی دوستانم باز است.
همگان که واردش میشوید مهمانان عزیزم هستید، کاش میتوانستم با قهوه و کیک و چای و شیرینی پذیرایتان باشم.
داشتم تعریف میکردم، من یک خوش شانسی آورده بودم و آن اینکه مادربزرگ جانم (قطعاً به درستی حدس زدید مادرِ مادرم) یار و دیار را آن زمان ترک کرده و آمده بود خانهی ما که کمک حال مادر جانم باشد.
نگویم برایتان، آن روز همین که مادربزرگ میبیند دردهای مادر جدی است و به همین زودیهاست که این جانب نزولِ اجلال کنم و به دنیا بیایم داییام را میفرستد دنبال پدر که هر چه زودتر بیاید و مادر را به بیمارستان برساند.
حالا در خانه کسی نیست جز مادربزرگ، مادر و من.
واضح است که بسیار عجله داشتهام، آخر فرزند اول باشی و فقط دوساعت طول بکشد که به دنیا بیایی کمی عجیب است.
از خوبِ روزگار ما همسایهی با تجربه و صد البته مهربانی داشتیم آن روزها، که خبرش کردهاند.
او آمده است و به کمک مادر و مادربزرگ و «من » قضیه را فیصله داده و ختم به خیر کرده است.
بسیار معتقدم که روز تولدم کمکهایم بسیار شایان و قابل توجه بوده است، قدر مسلم مسئولیت اصلی، بردوشِ من و مادر جانم بوده.
لاکن؛کمکِ دیگران هم در حد کشک و پیاز داغ و نعنا داغ روی آش رشته یا مدلِ چیدن میوه در میوه خوری ستودنی است البته.
بله من در خانه به دنیا آمدم . خانهای در خیابان اقبال آشتیانی، حد فاصل شادمان و بهبودی.
(بعد از گذرِ سالیان این خیابانها همه جز اقبال آشتیانی، هنوز به همین نامها نامیاند.)
با اینکه سالهاست از آن حوالی به نقاط دیگر شهر نقل مکان کردم باز هم آنجا را دوست دارم و گاهی برای چشیدن طعمِ شیرین کودکی سری به شیرینی فروشی تیفانی میزنم.
الحق هنوز هم مانند همیشه بهترین مزهها را در انواع شیرینی و کیک دارد.
در آن زمان نزدیکترین بیمارستان به خانهی ما اقبال بود و محل تولد خواهر برادرهای بعد از من.
باری آن روز با عجلهی من در امر تولدم دیگر سرو کارمان به قر و فرِ پرستارهایِ نازنازیِ بیمارستانِ اقبال و پزشکان متخصصِ زنانش نیفتاد.
گر چه بعد از آن من بارها از نزدیک افتخار دیدنشان را در وقتِ ملاقات با مادرم هنگامِ تولد خواهران و برادرانم داشتم.
هنوز هم پس از سالها روزِ تولدم بوی آغوش مادربزرگم را میدهد.
چقدر این زن مهربان و فهیم بود. خدا رحمتش کند.
مایه مباهات است برای خودم که به دنیا آمدم و شدم چشم و چراغ خانه.
اولین فرزند و اولین دختر،بسیار از پدرجانم خشنودم برای نامی که بر من نهاد. «شکوه»
مادرم را فاطمه مینامیدند و پدرم را محمد ، دایی جانم که آن زمان در منزل ما زندگی میکرد اکبر نام داشت و دارد مادربزرگم نیز ربابه، و من شکوهم.
مادرم میگوید آن زمان در رادیو، خانم گویندهای بود که برنامهای را با صدای دلنشینش بسیار شیوا اجرا میکرد.
او شکوه نام داشت و پدرت نام شکوه را از آنجا به خاطر سپرده بود.
این روزها زمان زیادی است که دیگر پدر را در این دنیا ندارم.
تنها خاطراتِ شیرینش مانده و بس.
اینک، اکثرِ روزها اتفاقات زندگی از جلوی چشمانم رژه میروند و مصمم میشوم که همه را روی کاغذ بیاورم.
پیشامدِ دیگر این روزها اینکه دخترکِ بازیگوش چهار پنج سالهی درونم که همیشه در حالِ ورجه وورجه است را جدی گرفتهام.
عکسش را دادم آیدا کشیده، تا ملموستر کمکم کند در طریقِ تازهای که در امور، پیش گرفتهام.
اجالتاً بر سقف تایپوگرافیِ نامم به اطراف مینگرد تا موقعیت را بسنجد و زین پس سنجیدهتر رفتار کند.

4 پاسخ
عزیز دلم تولدت مبارک. چقدر روان و ساده ولی دلنشین نوشتید.
👌👏❤🎉🎊🎂
فریده جان تشکر از لطف و مهربونی شما
تولدتون رو تبریک میگم خانم طایفی عزیز انشالله سالی خوب و پر از موفقیت و تندرستی رو پشت سر بزارین🌺
منم اردیبهشتیم ۱۷✌😁
آناهیتا جان سپاسگزارم بابت تبریکت و امیدوارم شما هم سال و روز و لحظه های بی نظیری رو امسال داشته باشی عزیزم
تولدت مبارک