به خانه من خوش آمدید

پرداختن به صحنه‌ی تنهایی

«مرد، بین سی تا چهل سال، مجرد، بیکار، تنها»

توی اتاق نشسته و می‌اندیشد هیچ کس به خاطر نداردش.

غمگین است و گذران روزها را به شدت حس می‌کند.

هر روز برایش عصر جمعه است، دلگیر و غم زده.

به سرتاپای اتاق کوچکش نگاهی می‌اندازد.

از آینه‌ی شکسته ی روی دیوار دو نفر به او زل می‌زنند، هر دو مثل خودش هستند، غمگین، بی هیچ هدفی.

کف اتاقش پر از خاطره است، تکه هایی از پیتزای پریروز، چند قاشق از آش نذری که همسایه دیروز آورد، پوست تخمه های یک هفته گذشته، رخت چرک‌هایش که نمی داند ترتیب کثیف شدنشان کدام به کدام است و ته سیگارهایی که دور هم در «جشن برندی» که خودشان برای خودشان گرفته اند شرکت کرده اند، ده مدلی می شوند روی هم رفته و بالاخره فکرهایی که سرش را پر کرده اند.

در سالیان سالی که از سر گذرانده هیچ‌گاه به کم راضی نبوده است، حقوق کم، شغل با ارزش اجتماعی کم، و سالیان سال ارتقایی در داشته‌هایش نداده، در مهارت هایش، تحصیلاتش، دانشش و تعاملاتش.

سنجیده عمل نمی کند، حتی به هنگام هدف‌گذاری، سنجیده فکر هم نمی کند.

او حتی سنجیده آرزو هم نمی کند، گاهی شعری که ورد زبان پدر بزرگ بود را زمزمه می کند که؛

دوست دارد یار این آشفتگی         کوشش بیهوده به از خفتگی

لاکن درست تر شاید این باشد؛

……………………………….          کوشش سنجیده به از خفتگی

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *