به خانه من خوش آمدید

از شما بعیده تراشِ این همه مشکل

استاد مشکل تراشی و ایجاد توهمِ فاجعه از هیچ و پوچ بود.

نبود، همین الان هم هست.

کافی است بداند درصدد انجام کاری هستی، که درصدی هم ریسک دَرَش وجود دارد تا حصولِ نتیجه‌ی دلخواه.

حین انجامِ کار، در حالی که موجی از سؤال در سرت می چرخد در این خصوص که  چگونه و از کدام مسیر بهتر و سریع تر نتیجه دلخواه حاصل می شود،در می یابی تازه باید به هنرِ بافندگیِ آسمان و ریسمان هم تسلط داشته باشی تا از زیرِ بارِ سوالاتِ ریز و درشت استاد در آمده و رو سفید دو عالم گردی.

اولین سؤال :این کتاب که می نویسی به دردِ چه کسی می خورد؟

ج) کسانی که می خواهند در زمینه تبلیغ نویسی فعالیت کنند.

ای بابا چطور از میان این همه دست لولنده و آرواره ی جنبنده امید موفقیت داری ؟ این می شود سؤال شماره دو

ذهنی تند و طبعی شوخ که مدد رساند سؤالش را با سؤال مقابل می گذاری.

خود خوار و مغموم  چهار ستون ذهنت در لرزه می افتد و هراسان و بی تصمیم  کلمات را یک طوری پازل‌وار  می‌چینی.

هنر بافندگی آسمان و ریسمان را که گفتم یادت هست؟

تاثیرش در جهان همتا ندارد.

برای مقابله با ایشانِ ماهرِ استفاده از کمباینِ کلمات، برای ذره ذره کردن ته مانده ی اعتماد به نفست مشاور و هم سخن پر آوازه باید در اختیار بگیری، تا در فرصتی بی مانند یاریگرت باشد و فرجامِ عمل نیکو تر از برجام اتفاق افتد و امید رسیدن به شادکامی در انتهای رنگین کمان واهی ننماید خدا نکرده.

در ناامیدی صد البته که بسی امید است لاجرم گهگاه که حال و هوای کهنگی و اندوه از تلاش بی وقفه باز می‌داردت، تمسک به هدف متعالی و حضور آسودگی بخش این دستاویزِ ارزشمند، برای تو که سری پرشور ودلی نازک داری مانند آبی است روی آتشِ ابهام راهِ پیشِ رو.

استاد اما سیلی از سؤالات دارد که پس از گسیل، هر کدامشان مثلِ حیوانی در کمینِ شادکامی‌هایِ ساده‌یِ انسانیِ تواَند.

روحت را آن جوری جریحه می دارند که زنجموره کنان به گلایه می نشیند در مقابلِ جسمت.

حالا باید روحکِ رنجیده را با امید های واقعی که موجب گرمای دل و مرهمی بر جراحت های درون و دردهای پنهانش است سر حال بیاوری.

اینک پرسنده خودت هستی و پاسخ دهنده هم.

از خودت می پرسی «این همه امیدواری که ته قلبم پناه می گرفت را چگونه سامان داده ام تا کنون؟»

با آموختنِ هنر_صنعتِ کپی رایتینگ.

کپی رایتینگ موجب همه ی آن امیدواری پناه گرفته ته قلبت بوده و هست.

برایش کوشیده ای و خوانده ای  و نوشته ای.

جهت بالا بردن مهارتت در این حوزه ی دلخواه فروگذار نکرده ای از هیچ تلاشی و امیدواری بدین نمط به سرمایه‌داران بپیوندی.

«سرمایه» چه لغت دلچسبی.

بماند که قومی را سراغ داری که از هر طریق درست و غلطی فراتر از سرمایه که به خرمایه داری نائل آمده اند.

این بی حرمتان از خر مراد گذر نموده و به مردم سواری مشغولیده اند .

جهان را واداده،گذرا و سر به هوا در تکاپویی مدامند.

تو در خویشتن خویشت این زیستن را رها شدن در هوا مثل بادکنکی دستخوش باد می‌پنداری و بس.

زیستی فرساینده و بی سرانجام.

هراسان و درجهت باد،دقیق.

استاد سؤال برانگیزت دمی آرمیده،وبا تواَش هیچ کاری نیست.

شاید مدام در پیله ی گذشته ها ماندن از کار انداخته باشدش.

از آن دست ماندنی که غافلان با آخور نشخوار خود دلخوشند و از خصوصی ترین زاویه های ذهن خویش بی‌خبر.

همین است زیستن بر لبه ی پرتگاه عدم.

تازه خواه و آسان گیر و مرزنشناس که باشی افکار گوریده به سرِ پُرسودایت حمله ور شده و روزگارت جولانگاه ناکامی می شود نا گزیر.

تو اما مردم شناس و مردم دوست و مردم خواهانه به کوشش خود درگیری .

فقط حواست به استادِ همیشه پرسانِ بی رحمِ درونت باشد که ناغافل از راهِ امید و ممارست به دَرَت نکند.

دیگر هیچ غمی نمی ماند در سلوکت به سوی هدفِ شایسته و بایسته و دلخواسته ات کپی رایتینگ.

6 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *