باز باز باز
باز هم مثلِ نوجوانان تازه بالغ که در ناز و نعمت میغلتند، دلم غر زدن میخواهد که شکوهِ درونم ندا سر میدهد؛
حواست کجاست؟
الان تو به جای غرولند، باید با کمال درایت تجربیاتت رو مکتوب و ویرایش شده بسپری به دست نسل آینده.
حالا عقلِ سلیم هم دخالت میکندو فهمیده و عاقل و صبور، در حالی که کلهاش را به سمت بالا و پایین تکان میدهد، پندِ شکوه را مهر تأییدی میکوبد بیا و ببین.
و من میرسم به عدم رضایت از خودم.
درست نمیدانم کدام تجربه را با درایت بنویسم و ویرایش کنم.
کدامشان به درد نسلِ آینده میخورد.
در همین لحظه تجربۀ زیسته، دستی به موهای بافتهاش میکشد و با نوازشی که بر سر و رویم محبت میباراند به یاریام میآید.
نگرانِ چی هستی؟
اون همه کار مفیدی که توی همۀ سالهای زندگیت انجام دادی رو ندیده نگیر دختر.
الانم دیر نشده، کارایی که دوستشون داری و لازم میدونی رو انجام بده و منتظر نتیجه بمون و بعدش هم اگه راضی بودی که خدارو شکر، اگه نه دوباره و دوباره تلاش کن.
با حرفهایش حالم بهتر میشود، همین اندازه حس رضایتمندی بابتِ داشتن تجربۀ زیستهست که برای به دست آوردنشن عمر گرانمایه را صرف کردم و خیلی وقتها به دادم رسیده است.
وقتی درگیرودارِ کارهای تازه هستم، از کمکهای بیدریغش بهره میبرم.
و زمانِ انتخاب، جز او دیگرانی هم دخالت دارند.
یکیشان واگویۀ درونیست، دائم میپرد وسط؛
بذا ببینم چی دوست دارم؟ چه طوری رضایتمندانه زندگی کنم؟ چی بیشتر خوشحالم میکنه؟
میدانم اگر هر روز نُه صبح مطلب ارزشمندی را اینجا منتشر کنم، حتمن تمام و کمال از خودم راضیام تا حدی که به خودم یک جایزۀ درست و حسابی میدهم .
باز تجربۀ زیسته است که میگوید؛
کار رو سخت میکنیا، آسون بگیر، تو الان بهتر از هر کسی میدونی که دنیا محل گذره، فکرشو کم کن میگذره.
میگویم؛
یعنی چی آسون بگیر؟من الان هر جا میلنگم از آسونگیریه، مثلن همون موقع بود همه کنکور میدادن اگه……
میپرد وسط حرفم که؛
آهای، نبینم داری ناکامیهای چهل ساله رو نشخوار میکنیا، مگه تو خدانکرده گوسفندی تا میشینی نشخوارت شروع میشه؟
راست میگوید.
خودم را جمع و جور میکنم و با چشمهای ریز شده، به فکر فرو میروم.
چه موقع حسم به خودم عالیه؟ وقتی از صبح تا شب از هر انگشتم یه هنری بباره.
وقتی با همه خوشاخلاقم، از سرِ صبح تا آخرِ شب هم دارم کار میکنمو به زبونِ ساده مفیدانه روز رو شب میکنم.
واژۀ «همه» اینجا یعنی هر آنچه انتخاب کردهام تا در انجامش متعهد بمانم.
دوباره تجربه شروع میکند؛
کلی گویی میکنی، درست نیست، تو باید در همه لحظهها به همه جزئیات دقت کنی، یعنی دقیقتر فکر کنی و تخصصیتر عمل.
راست میگوید.
اگر کلی گویی را بگذارم کنار،جزء به جزءش اینطوری میشود؛
در شبانه روز، بیست و چهار ساعت وقت دارم، هفت ساعت خواب، میماند هفده ساعت.
امروز ساعاتم چه طور گذشت؟
«گزارشِ روزانه بیستم خرداد»
امروز از همان روزهای بهتر از معمولی بود.
به خانۀ مامانم رفتم و چند ساعتی در کنارش بودم.
با دیدنم خوشحال میشود و این خوشحالی مسری است.
برای شادی و رضایت خودم هم بیکار نماندم.
همیشه خواندنِ بخشی از یک کتاب در کتابفروشی و خریدش برایم لذتبخش و جالب بودهاست.
چند صفحه از کتاب گزیده طنز عبیدِ زاکانی را خواندم و رفت در سبد خرید امروزم از شهر کتاب.
به برکتِ دوره طنز بانک، چندین کتاب از طنز نویسانِ قدیم و جدید خریدم.
تلفنی با استاد دوره، شاهینِ کلانتری صحبت کردم.
حالا ذوق بیشتری دارم برای نوشتن.
شاهین به من آموخته است گزارشات را هم باید مفصل و جذاب بنویسم.
او این طوری که من نوشتم، در حد یک خط، مختصر را مفید نمیداند.
مفصل در بخشِ کتابفروشی میشود این که؛
شهر کتابِ نزدیکِ خانۀ ما چندان پر و پیمان نیست.
بارها برای خرید کتاب رفتم و دست خالی برگشتم.
عوضش ساختمان زیبایی دارد.
از در بزرگش که وارد میشوم صندوقدارِ خوشرو اگر سرش به مشتری گرم نباشد به من خوشآمد میگوید.
سمت راستِ درِ ورودی، کاغذهای کادو و شاپینگبگهای تزئینی خودشان را توی چشمم فرو میکنند.
و سمت چپ پلهکانی است که میبردمان طبقه پایین برای خریدن لوازمالتحریر و کیف و اسباببازیهای فرهنگی.
برای انتخاب کتاب مستقیم وارد بخش کتابها میشوم که به دو قسمتِ کودک و بزرگسال تقسیم شده.
هر قسمت را خانمی اداره میکند.
توی قفسهها دنبال کتاب طنزم.
گزیدۀ طنزِ عبید زاکانی را میبینم.
بر میدارم و شروع به خواندنش میکنم.
جالب به نظرم میرسد.
میرود توی سبد خرید.
به خانم جوانی که پشت کامپیوترش نشسته و موجودی کتابها را چک میکند لبخندی میزنم.
سلام
کتابهای نیل سایمونو دارین؟
جواب سلام را میدهد و شروع میکند به جستجو.
کدوم کتابشو میخواین؟
فکر میکنم، واقعن کدام را میخواهم؟
هیچ کدوم رو نخوندم،هر کدوم معروفتره
دوباره به صفحۀ مانیتور نگاه میکند؛
پزشکِ نازنین رو بخونین
این را میگوید و میرود سراغ قفسۀ کتابها تا پزشک نازنین را برایم پیدا کند.
با اشتیاق بالای سرش میایستم.
هر چه بیشتر میگردد، کمتر مییابد.
دختر نوجوانی که او هم کتابی میخواهد کنار من است.
حالا دوتایی خانمِ فروشنده را میپاییم.
خانم فروشنده کنار هر قفسه میایستد و همۀ طبقات را از بالا به پایین میجورد.
به مدلِ و رنگِ و گلِ مانتوی تابستانهاش دقت میکنم.
پارچۀ شیری رنگ با گلهای صورتی کمرنگ و برگهای سبز یشمی.
مانتویی با دو تا چاک در دو طرف و آستینهای بلندی که با بندینکهایی جمع شده تا نزدیکیِ آرنج.
مانتو را با شلواری سبز رنگ و شال سبز کمرنگتر از شلوار سِت کرده است.
صورتِ مهربانی دارد با موهای قهوهای کمرنگ و فرق وسط.
القصه با تمامِ مشخصات و اخلاقِ خوشایندش، یک جملۀ ناخوشایند میگوید.
پیداش نمیکنم نمیدونم کجاست!
شکوه درونم میگوید،
بگو یه کتاب دیگهشو بیاره، تو که هیچ کدومو نخوندی، چه فرقی میکنه؟
میگویم
هر کتابی رو پیدا میکنی بهم بده، چه فرقی میکنه من هیچ کدومو نخومدم.
کنار صندوق میایستم.
صندوقدار توضیحاتی به آقایی که کتابی را خریده میدهد.
حالا نوبت من است.
کتابهایم را یکی یکی برداشته و با بارکدخوان قیمتشان را محاسبه میکند و کارت بانکیِ مرا میگیرد.
به ساعتم نگاه میکنم.
وقت برای چرخیدن در طبقۀ نوشتافزار نمانده.
به سرعت به سمت خانه میروم.
امشب کدام را میخوانم؟

آخرین دیدگاهها