
قصهات را بگو و مثل آب خوردن در دل من جا بگیر
همه ما در خصوص کسب و کار و آشنایی با این مقوله، خاطره و داستانی برای بیان داریم. برای مثال من اولین بار در

همه ما در خصوص کسب و کار و آشنایی با این مقوله، خاطره و داستانی برای بیان داریم. برای مثال من اولین بار در

تند تند در حال دویدنی. مقصدت برای خودت هم مشخص نیست. تصمیم مهمی گرفتهای. همۀ تصمیمات آدم که نمیشود عاقلانه باشند. خشم قدرتمندت کرده است.

آن وقت ها مادرم برایم قصه میگفت. قصه هایی نه مثل کارتونهای جم کیدز لطیف، بلکه کمی خشن تر از آنها. او می خواست به

یک) ساعت شماطه دار قدیمی خودش را بیچاره کرد تا بیدارش کند چشمانی که از بدخوابی می سوخت را با انگشتانش محکم مالید و همان
سلمان بدون هیچ دلیل قانع کنندهای ناگهان در یک عصر زیبا و سرد و پر نشاطِ اسفند ماهی تصمیم گرفت که کسب و کار خودش

پرده های خانه از دو سال پیش عوض شده بودند. چسبیده به پنجره، کرکره های ظریف و رویش تور سفید خوش نقش و نگار

کاشکی رو کاشتند هوا درو کردند. جمله فوق را خودم به خودم گفتم. وقتی با دیدن مادر همسرم که دچار فراموشی شده و با ما

«مرد، بین سی تا چهل سال، مجرد، بیکار، تنها» توی اتاق نشسته و میاندیشد هیچ کس به خاطر نداردش. غمگین است و گذران روزها را

معتقدم که با آموختن و عمل به آموخته ها می توانیم زندگی را ارتقا، دهیم . این ارتقا، باعث شادی و رفاه است . در این وبسایت تجربیاتی که از سالها زندگی زیسته ام به صورت خاطرات و روزنوشته ها و ....... به اشتراک گذاشته می شود.
اینجا خانه من است . به خانه من خوش آمدید.