قصه های یک عاشق سفر
خاطرات شیرین زندگی خیلی می ارزند. آن قدر که نگو و نپرس. البته اگر سانسورچی درون را خاموش کرده باشیم موقع نوشتنشان . برای شما
خاطرات شیرین زندگی خیلی می ارزند. آن قدر که نگو و نپرس. البته اگر سانسورچی درون را خاموش کرده باشیم موقع نوشتنشان . برای شما

این خاطره ام را هیچ وقت فراموش نمی کنم ، من دختر اول یک خانواده ی سنتی بودم و پدر جانم عاشق گذران اوقات در روستای عزیزی که در آن متولد شده بود.

دی ماه سال پنجاه و هفت است. او دوازده ساله است و به تازگی شبها موقع خواب علاقه مند شده است که در نوری لطیف

ِابتدا که میگفت: «سعی کنید هر روز وبلاگتون رو به روز کنید» و در این راه از استاد بیبدیلِ هر روز پست گذارِ گرامی، جناب

به صدای زیبای پرندهها نمیتوانم بیتفاوت باشم.من هیچ پرندهای را در قفس دوست ندارم. جایگاه پرندهها شاخههای پر برگ و برِ درختان است. حتی مرغ

تاپ تاپ تاپ این صدای نواخته شدنِ در ، یعنی کسی که در را میزند چندان جوان و قوی نیست. دختر کوچولو از اتاق بیرون

آن وقت ها مادرم برایم قصه میگفت. قصه هایی نه مثل کارتونهای جم کیدز لطیف، بلکه کمی خشن تر از آنها. او می خواست به

معتقدم که با آموختن و عمل به آموخته ها می توانیم زندگی را ارتقا، دهیم . این ارتقا، باعث شادی و رفاه است . در این وبسایت تجربیاتی که از سالها زندگی زیسته ام به صورت خاطرات و روزنوشته ها و ....... به اشتراک گذاشته می شود.
اینجا خانه من است . به خانه من خوش آمدید.