به خانه من خوش آمدید

پنج شنبه

۶/۹/۹۹

امروز را از دیروز برنامه ریزی کرده بودم .

از صبح تند تند به کارها پرداختم وقبل از هر چیز نوشتن صفحات صبح گاهی.

صبحانه، آماده سازی ناهار، نوشتن لیست خرید،

شال و کلاه کردم و از خانه زدم بیرون،اول از همه پیش به سوی مسیر پیاده روی باشگاه انقلاب،

_الآن همه دارند با السا بازی می کنند_

بعد از پیاده روی که با نم نم باران به کمال رسید رفتم تا به خرید روزانه برسم .

حالا به خانه رسیده ام. هول هول کارهای ناهار انجام شد.

من چقدر تغییر کرده ام .

دلخواسته هایم از زمین تا آسمان فرق کرده است.

دچار امید فلسفی شده ام به جای یأس فلسفی .

و در واقع واقف ترم از همیًشه به جوانب زندگی.

تا الآن فقط زندگی کرده ام . سخت و آسان و شیرین و ترشش را کاری ندارم .

بی توقعٍ پر توقع بوده ام.

همه چیز با ممارست به انجام رسیده همیشه و حالا لحظه ها را بیشتر از گذشته عاشقم.

آخر کسی چه می داند درست کردن یک کوفته ی خوشمزه امروز چه چالشی شد برای خودش و برای من وحتی برای همسرم.

حکایت آسیاب برقی که حین کار از هم پاشید و کوبیدن نخودها با هاون فلزی قدیمی که بعد از بیست و

چند سال شسته شد و گرد و خاک دوران ها را از خود زدوده دید.

از کتاب «زندگی به سرعت می گذرد » فقط شنیده ام و فهمیده امش.

همه ی شنیده ها ارزش لحظه را در نظرم اوج می دهند.

حتی همه ی لحظه هایی که در آشپزخانه به پخت کیک و غذا می گذرد و نتیجه اش قیافه های شاد و راضی سر میز شام می شود.

نتیجه این که : امروز یک روز تکراری بود در روال سالیان زندگیم . البته ظاهرش آشنا بود اما درونش بسیار متفاوت.

مملو از امیدی برای آینده ی بهتر و پربارتر از گذشته.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter

دسته بندی

آخرین دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *