به خانه من خوش آمدید

قصه ی اردیبهشت

آغاز هر داستانی از زمانی است، آغاز قصه ی من از نوزده اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و چهل و پنج هجری شمسی حوالی دوازده ظهر.

مطمئنم که منحصرا محض قرتی بازی گذاشتم درست میان قشنگ ترین روز های فصل بهار و قشنگ‌ترین ماه سال (اسماً و رسماً) به زعم خودم، پا به این جهان نهادم.

تا آنجایی که یادم می آید، واضح آن روز در خاطرم نیست، پس هر چه زین پس می خوانید خاطرات است.

آنانی که این خاطره را به خاطر دارند، برایم نقل کرده اند که دختری سیه چشم و سیه مو و به اندازه ی کافی زیبا رو و به حد مطلوبی تپلی مپلی بوده ام.

و حاشا من از خود راضی باشم.

لاجرم در آن روز بهاری هم به روال هر روزه پدر جانِ جوانم برای انجام امور روز مره ی شغلی که از قضا آن روز رفتن به چوب فروشی بوده، صبح زود از خانه خارج می شود.

قبل از رفتن ولی از همسر جانش احوالاتش را جویا می شود.ولی انگاری هنوز من نشانه ای در خصوص تولدم به مادر جانم نداده بودم.

سرتان را درد نیاورم ساعت هفت و نیم صبح پدر می رود پی کار و بار و دوازده و نیم ظهر من می آیم به این دنیا.

_می خواستم بنویسم به این دنیای زیبا ولی از آن جایی که شاید کسی بیاید و این مطلب را بخواند و خیلی اعتقادی به زیبایی این جهان نداشته باشدپیش خودم گفتم بهتر است مکنونات قلبی مان را هر دو برای خودمان نگهداریم، هر چه باشد اینجا خانه ی من است و همگان که واردش می شوند مهمانان عزیزم هستند، حالا اگر نمی توانم با قهوه و کیک و چای و شیرینی پذیرایشان باشم بگذار حداقل کلمات آزارشان ندهد_

داشتم تعریف می کردم، من یک خوش شانسی آورده بودم و آن اینکه مادربزرگ جانم (قطعاً به درستی حدس زدید مادر مادرم) آمده بود خانه ی ما که کمک حال مادر جانم باشد.

نگویم برایتان، آن روز همین که مادربزرگ می بیند دردهای مادر جدی است و به همین زودی ها این جانب نزول اجلال می کنم و به دنیا می آیم دایی ام را می فرستد دنبال پدر که هر چه زودتر بیاید و مادر را به بیمارستان برساند.

حالا در خانه می مانیم مادر بزرگ و مادر و من.

واضح است که بسیار عجله داشته ام، آخر فرزند اول باشی و فقط دوساعت طول بکشد که به دنیا بیایی کمی عجیب است.

از خوب روزگار ما همسایه ی با تجربه و صد البته مهربانی داشتیم آن روزها، که خبرش کرده اند او هم آمده است و به کمک مادر و مادربزرگ و «من » قضیه را فیصله داده و ختم به خیر کرده است.

من بسیار معتقدم که روز تولدم کمک هایم بسیار قابل توجه بوده است، قدر مسلم مسئولیت اصلی بردوش من و مادر جانم بوده و کمک دیگران هم در حد کشک و پیاز داغ و نعنا داغ روی آش رشته یا مدل چیدن میوه در میوه خوری ستودنی است البته.

باری دیگر سرو کارمان به قر و فر پرستارهای نازنازی بیمارستان اقبال و پزشکان متخصص زنانش نیفتاد.

در آن زمان نزدیکترین بیمارستان به خانه ی ما اقبال بود و محل تولد خواهر برادرهای بعد از من

همیشه روز تولدم بوی آغوش مادربزرگم را می دهد.چقدر این زن مهربان و فهیم بود. خدا رحمتش کند.

القصه من به دنیا آمدم و شدم چشم و چراغ خانه. اولین فرزند و اولین دختر. بسیار از پدرجانم خشنودم برای نامی که بر من نهاد. «شکوه»

مادرم را فاطمه می نامیدند و پدرم را محمد ، دایی جانم که آن زمان در منزل ما زندگی می کرد اکبر نام داشت و مادربزرگم ربابه، و من شکوه بودم.

مادر جانم می گوید آن زمان در برنامه ی رادیویی گلهای رنگارنگ خانم گوینده ای اشعار را با صدای دلنشینش قبل از آواز دکلمه می کردکه نامش شکوه بود،

مادر می گوید پدرت نام شکوه را از آنجا به خاطر سپرد.

این روزها مثل همه ی روزهای گذشته اتفاقات زندگی از جلوی چشمانم رژه می روند. من هم مصمم هستم که بیاورمشان روی کاغذ.

داستان دیگرم اینکه دخترک بازیگوش چهار پنج ساله ای در وجودم ورجه وورجه می کند همیشه.

عکسش را کشیدم، از درونم آوردمش بیرون تا کمکم کنددر طریق تازه ای که پیش گرفته ام.

اجالتاً بر سقف تایپوگرافی نامم به اطراف می نگرد تا موقعیت را بسنجد و زین پس سنجیده رفتار کند.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter

دسته بندی

آخرین دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *